#شاه_کلید__پارت_219


من ـ یا خدا فرار کنم یعنی؟!

مهرناز خنده اش گرفت و گفت:

ـ نه دیوونه یعنی حواستو جمع کن سوتی ندی!

من ـ اهان از اون لحاظ!

صدامو صاف کردم و به سپهر که داشت میومد سمتمون نگاه کردم...

سپهر ـ سلام مجدد رزیتا خانوم!

ای زهرمار!

من ـ علیک مجدد اقا سپهر! فرمایش؟!

سپهر ـ بهتون نمیاد اینطوری حرف بزنید!

اتفاقا به تو هم نمیاد شبیه ... (از سقف برو بالا رزیتا!)...

من ـ من هرجور که صلاح بدونم با طرف مقابلم حرف میزنم...همینم که دارم باهاتون حرف میزنم افتخار بزرگی نصیبتون شده!

والا من موندم این جمله هارو از کجام در میارم بهش میگم؟! زبون دراز نبودم که!

سپهر سری تکون داد و به مهرناز نگاهی انداخت و بعدش تو چشمام زل زد و گفت:

ـ میتونیم تنهایی صحبت کنیم؟!

من ـ بله بفرمایید همینجا بگید!

سپهر ـ گفتم تنهایی...

من ـ خب الانم تنهاییم دیگه!


romangram.com | @romangram_com