#شاه_کلید__پارت_217
ـ بله که خوش میگذره! مخصوصا با وجود مامانت!
از ته دل خندیدم... وای خیلی خوبه که بعد این همه سال بابام هنوزم عاشق مامانمه... به مامان نگاه کردم که داشت با بقیه خانوما حرف میزد و خاله هم کنارش بود و باهاشون حرف میزد... معلوم بود خاله ام خودشو تو دل همه جا کرده چون همه دورشو گرفته بودن... شوهرش هم کنار دایی مهرانم بود و داشتن حرف میزدن... دوباره گونه بابامو بوسیدم و رفتم تو جمع نه چندان صمیمی جوونا...
حالا امین هم به جمعمون ملحق شده بود و داشت با شهرزاد حرف میزد. تنها کسی که تنها بود شهاب بود. رفتم پیشش نشستم...
من ـ شهاب به شدت حوصله ام سر رفته چه کنیم!؟
شهاب ـ مهمونیاتون همیشه اینقدر کسل کننده اس؟! بابا یه رقصی یه چیزی!
من ـ خب میای برقصیم؟! هرچند خیلی ضایع اس!
خندید و چیزی نگفت...دلم نمیخواست اولین نفرات باشیم که بریم وسط سالن و برقصیم! چون خیلی تو چشم بودیم اینطوری.
چند دقیقه بعد زنعمو درحالی که یه لیوان دستش بود اومد سمت ماها که داشتیم باهم حرف میزدیم...
زنعمو ـ بچه ها پاشین برقصید دیگه! چقدر شماها بیحالید!؟
با این حرف زنعمو همه بچه ها بلند شدن و به اجبار زنعمو رفتن تو سالن... امین و شهرزاد باهم، سپهر و ارغوان و ارسلان و آرمینا...مهرناز هم با کسری (دوست سپهر که تازه وارد سالن شد) رفت... شایان و سارا هم که درحال پیانو زدن بودن...
نسرین هم رفت تو اتاق. فکر کنم رفت ویالونشو بیاره... تعریف ویالون زدنشو شنیده بودم میگفتن خیلی قشنگ میزنه...
وقتی دیدم همه رفتن منم بلند شدم تا با شهاب برم... الان وقتش بود تا زیر زیرکی نقشه امو اجرا کنم... هرچند نقشه ای نداشتم! ولی این مخم زیادم اکبند نیست میتونم همون لحظه بهش فشار بیارم تا یه نتیجه ای بده!!!!
وقتی رفتیم اونجا شهاب رو به روی من وایساد... دستشو گرفتم و اونم یه دستشو دور کمرم حلقه کرد و شروع کردیم به رقصیدن...همه چراغارو خاموش کردن به جز چندتا رو که فضا شاعرانه تر بشه... نمیدونم چرا اما شروع کردم به لرزیدن... میترسیدم... از چی ، نمیدونم... به شهاب نگاه کردم که با خونسردی بهم خیره شده... سرمو انداختم پایین... یه زمانی آرزوم بود که الان سپهر جلوم باشه و درحال رقصیدن با سپهر باشم... اما الان یکی بهتر از اون جلومه... لبخند محوی زدم... شهاب حلقه دستاشو تنگ تر کرد... بهش چسبیده بودم... حس خوبی داشتم... زیر چشمی به بقیه نگاه کردم... کسی حواسش به ما نبود... به آرومی سرمو گذاشتم رو سینه شهاب و تو همین حالت میرقصیدیم... صدای قلبش رو میشنیدم که به طور منظم به سینه اش میکوبید... بوم، بوم... بوم، بوم... بوم،بوم... بازم لبخند زدم... صدای موسیقی ملایمی که نسرین و شایان و سارا میزدن واقعا بهم ارامش میداد...نسرین تو اوج ویالون زدن بود و واقعا هم قشنگ میزد و شایان و سارا هم باهاش هماهنگ بودن... بهشون نگاه کردم... خوش به حالشون چه دل خوشی دارن... خوش به حال سارا... آرمینا... یهو یاد سپهر افتادم... بهش نگاه کردم که چشمام تو چشماش قفل شد... انگار با دیدن چشماش دلمو آتیش زدن... خشم و عصبانیت و ناراحتی رو به راحتی میتونستم تشخیص بدم... دلم سوخت...ولی دوسش نداشتم... تقصیر خودشه... سریع نگاهمو ازش گرفتم و دوباره به چشمای شهاب خیره شدم... هر وقت بهش نگاه میکردم ارامش پیدا میکردم... لبخندی بهم زد، انگار میدونست با هر لبخندی که بهم میزنه ، یه آرامبخش به وجودم تزریق میکنه و دوباره آروم میشم... خالی از استرس و ناراحتی...این حسی رو که داشتم هیچ وقت نتونستم با سپهر تجربه اش کنم، حس امنیت... حس داشتن یه تکیه گاه امن... دوباره سرمو گذاشتم رو سینه شهاب و سعی کردم دیگه به چیزی فکر نکنم... کم کم حس کردم بقیه دارن محو میشن!!! به دور و برم نگاه کردم... برای یه لحظه گیج شدم... چرا همه نشستن؟! نکنه اهنگ تموم شد!؟ ولی نه اهنگ هنوز تموم نشده بود...همه به من و شهاب نگاه میکردن... با تعجب به شهاب نگاه کردم. اونم گیج شده بود... ولی ما هنوزم به رقصیدن ادامه میدادیم...خجالت میکشیدم... سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم... سپهر داشت نگاهمون میکرد... خیلی پکر بود... نمیدونم چرا اما از تصمیمم پشیمون شدم... دیگه دلم نمیخواست ناراحتش کنم... اصلا هیچ حسی بهش نداشتم... حتی نفرت... ولی به کسی که جلوم بود یه حسایی داشتم... هنوز قطعی نبود ولی دوسش داشتم...!!!
با تموم شدن آهنگ به ارومی از هم جدا شدیم ولی هنوزم رو به روی هم بودیم... شهاب دستمو به لباش نزدیک کرد و بوسه ای روش کاشت... قلبم شروع کرد به تند تند زدن... نا خودآگاه لبخندی بهش زدم و دوتایی رو به جمع تعظیمی کردیم و رفتیم سر جامون... هنوزم قلبم تند تند میزد و هیجان زده بودم...بعد از ما ، به پیشنهاد زنعمو خودشون اهنگ شاد گذاشتن تو ضبط تا برقصن!!!دیگه بلند نشدم ... سارا و شایانم سریع از پشت پیانو اومدن بیرون و اومدن سمت ما...سارا و آرمینا و مهرناز یهو هجوم اوردن سمت من!!! سعی کردم از دستشون در برم اما مهرناز بازومو کشید طرف خودش و یهو بی مقدمه گفت:
ـ رزیتای بیشعور خیلی قشنگ رقصیدی ضعیفه!!!
با خنده گفتم:
ـ واقعا مرسی از تعریفت!!! یه چهارتا فحش دیگه هم میدادی!!!
romangram.com | @romangram_com