#شاه_کلید__پارت_216

با خنده رفتم سمتشون... با شوخی و خنده داشتن پیانو میزدن و جالبیش اینجا بود که چند نفرم داشتن میرقصیدن! خنده ام گرفته بود ولی خدایی قشنگ میزدن... شایان از بچگی و سارا هم از سه سال پیش شروع کرده بود ولی خیلی کارشون محشر بود.

سارا با دیدنم لبخندی زد و گفت:

ـ سلام رزیتا خانوم خوبید؟!

من ـ اره شما بهترید!

و به شایان اشاره کردم که اونم خندید... نمیدونم چی شد اما یهو سارا از اون زیر با پاش محکم زد به ساق پام که از درد خم شدم و با اخم گفتم:

ـ چته بیشعور! بیماری؟!

سارا ـ عوضی چرا نگفتی شهاب پسرخاله اته؟! هان؟!

من ـ یادم رفت!

سارا ـ بر دروغگو لعنت! بیشعور!!!

خندیدم و گونه اشو بوسیدم و ازش معذرت خواستم که شایان گفت:

ـ پس من چی؟! به منم نگفته بودیا!

با این حرفش من و سارا زدیم زیر خنده... ترجیح دادم دیگه از اونجا برم که سارا و شایان به کارشون ادامه بدن(!)...

به قول آرمینا رفتم وَر دل شهاب جونم!!! ولی فقط چند ثانیه نشستم و رفتم پیش بابام که صدام میزد...

من ـ جونم بابا؟!

بابا ـ رزیتا خوبی دخترم؟!

با تعجب بهش نگاه میکردم... شاید فکر میکرد که آشفته ام و البته که درست فکر میکرد... برای اینکه نگرانم نشه گونه اشو بوسیدم و گفتم:

ـ اره بابایی! خیلی زیاد! به شما خوش میگذره؟!

خندید و چشمکی بهم زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com