#شاه_کلید__پارت_214

ـ چیزی شده رزیتا؟! بابا نترس دختر! نمیخورنت که!

خنده ام گرفت! راس میگفت نمیخورنم که! تازه شهابم اونجاست... پس حتما تا الان با همه آشنا شده!!! ای خدا خودت کمکم کن اونجا سوتی ندم! اگه تاحالا نمیدونستم اما این چندوقته فهمیدم که خدای سوتی ام! هوامو داشته باش خدا جون!

وارد شدیم... خونه اشون خیلی بزرگ بود... یه خونه جدید خریده بودن!!! این یکی دوبلکس بود... برعکس خونه قبلیشون که آپارتمان بود... ولی خب این یکی بهتره... و خیلی هم برای همچین مهمونیایی مناسبه!!!

صدای یه آهنگ ملایم میومد که با پیانو نواخته میشد... به به پس پیانو هم خریدن!!!

زن عمو اومد استقبالمون... با اومدن زنعمو همه توجهشون به ما جلب شد... از دیدن این همه ادم یکجا هنگ کردم! فکر کنم کل فک و فامیلو دعوت کرده بود که بگه اره داداش! منم بلدم از این مهمونیا بدم... اینقدر بدم میاد ازش! اییش!

اول از همه زنعمو با مهرناز سلام علیک کرد! بعد از اون با ارمینا... وقتی به من رسید لبخند تصنعی زد که دلم میخواست فکشو بیارم پایین!!! ولی ناچار یه لبخند زدم و باهاش دست دادم که دستمو کشید و بغلم کرد... کلا عادتشه!!! میخواد مهربونیشو به رخم بکشه! من بی چشم و رو نیستم اما این مهربونیا از ته قلبش نیست... مطمئناً اگه اتفاق بدی برامون بیوفته که مایه ننگ خاندان باشه ، عمرا اگه پشتمون وایسه و از این مهربونیا در حقمون بکنه! دیگه اینقدر عاقل شدم که اینارو بفهمم... بعد از زنعمو با عمو دست دادم.

عمو ـ به رزیتا خانوم! دلمون تنگ شده بود برات خانوم! ستاره سهیل شدیا...

من ـ خجالتم ندین عمو.... ببخشید درسام حجمش زیاد شده...

و با یه لبخند دستمو از تو دستای عمو بیرون کشیدم و با بقیه حضار که شامل ، زنعمو ها ( مامان شایان و ارسلان اینا و نسرین (همون هَووی سابقم!) ، با عمو ها و عمه ام و در آخر با اقا مهدی چون بار اول نتونستم برم باهاش سلام علیک کنم!!! این قسمت مال بزرگا بود و قسمت جوونا طرف دیگه ی سالن بود... ترجیح دادم اول لباسمو عوض کنم و بعد برم قسمت خودمون... زمزمه هایی که راجع بهم میکردن رو میشنیدم... داشتن به مامانم میگفتن که رزیتا چقدر بزرگ شده! ماشالا خانومی شده واسه خودش... چقدر خوشگل شده و از این خزعبلات که شاید یه زمانی واقعا به این حرفا نیاز داشتم اما الان فقط مضطرب بودم... دیگه برام فرقی نمیکرد مهم نظر سپهر بود و حالش که گرفته بشه!!!

وقتی رسیدم تو اتاق ، مانتو و شالمو در آوردم و یه بار دیگه لباسمو چک کردم... حرف نداشت... دخترایی رو هم که دیدم لباساشون تقریبا همین مدلی بود پس نگرانی برای لباسمم رفع شد!!! رژ لبمو از بس که استرس داشتم خورده بودم و پاک شده بود!!!!! به خاطر همین یه دور دیگه رژ زدم و منتظر شدم تا کار آرمینا و مهرناز تموم بشه تا باهم بریم بیرون...

مهرناز و آرمینا هم کاراشون تموم شد... نگاه اخرو به آینه انداختم و وقتی از خودم مطمئن شدم، از اتاق اومدم بیرون... رفتم تو قسمتی که همه جوونا جمع شده بودن... دست مهرناز رو گرفتم تا از آشفتگیم کم بشه. کفشم خیلی تق تق میکرد و این حسابی رو اعصابم بود و با صدایی که ایجاد میکرد، توجه بچه ها بهم جلب شد... اولین نفراتی که متوجهم شدن ، شهاب و شهرزاد بودن... بعد از اون سپهر... رو سپهر دقیق شدم که چه با دقت داره نگاهم میکنه... دست مهرناز رو محکم تر فشار دادم... بدون اینکه نگاه دیگه ای به سپهر بندازم رفتم سمت نسرین که اولین نفر بود... با دیدن من چند ثانیه با دقت نگاهم کرد و بعد به خودش اومد و چشماش گرد شد... فهمیدم اصلا انتظار دیدن منو نداشت! یا بهتره بگم چشم دیدنمو نداشت! هنوزم داشت براندازم میکرد. خنده ام گرفت و دستمو دراز کردم و با شوخی گفتم:

ـ سلام بر دخترعموی گرامی! چرا ماتت برده دختر؟!

حق داشت ماتش ببره حتما با خودش میگفت این چندسال کدوم گوری بودی که اینقدر بهت ساخته!!!

با این حرفم به خودش اومد و مثل قبلنا بازم شل و وارفته باهام دست داد و گفت:

ـ سلام رزی!!! چقدر عوض شدی! از دیدنت خیلی خوش حال شدم!

اره جون عمه ات نکبت!

بعد از اون رفتم سمت ارسلان و خیلی عادی باهاش دست دادم... همه به جز شهاب و سپهر و شهرزاد تعجب کرده بودن...

بعد از ارسلان رسیدم به ارغوان... با دیدنش پریدم تو بغلش و اونم محکمتر بغلم کرد که دیگه حس کردم اگه ادامه بده قطعا له میشم!!!

romangram.com | @romangram_com