#شاه_کلید__پارت_213
مهرناز ـ اما من میدونم! بازم از رو به رو شدن با سپهر میترسی مگه نه؟!
من ـ حالا چون شما دوستامین بهتون میگم!!! بله اون که صد البته ولی بیشتر از این میترسم که کاری کنه آبروی من و شهاب بره!!! برای من فرقی نمیکنه ولی میترسم واسه شهاب مشکلی پیش بیاد!!!
آرمینا ـ وای چه دختر خاله فداکار و دلسوزی!!! واقعا به شهاب حسودیم شد!
با خنده گفتم:
ـ حیف که موهاتو درست کرده وگرنه یه توسری بهت میزدم تا بفهمی!!! عمه اتو مسخره کن!!!
آرمینا با این حرفم پقی زد زیر خنده و گفت:
ـ نه من از این جسارتا نمیکنم مامانتو مسخره کنم!!!
خودمم خنده ام گرفت اما دیگه حوصله بحث نداشتم... با اومدن دایی مهران (بابای آرمینا) و اقا مهدی ( بابای شهاب و شهرزاد) ، مانتوهامونو پوشیدیم و من و مهرناز و آرمینا با دایی رفتیم و مامان و شهرزاد و خاله هم با آقا مهدی... دیگه قرار بود یه راست بریم خونه زنعمو اینا... بابام با شهاب و امین رفته بود و مطمئناً الان اونجا بودن.... کاش شماره شهابو داشتم! اونوقت میتونستم ازش وضعیت اونجارو بپرسم! به امین هم که روم نمیشد اس ام اس بدم و راجع به سپهر بپرسم...
تو همین فکرا بودم که با صدای دایی از فکر بیرون اومدم:
ـ رزیتا دایی، به چی فکر میکنی که اخمات توهمه؟!
لبخند کمجونی زدم و گفتم:
ـ هیچی دایی جون... حوصله مهمونی نداشتم!!! ( آره رزی خر خودتی!!!)
دایی هم لبخندی زد و چیزی نگفت... خواستم بپرسم زندایی کجاست که آرمینا گفت:
ـ مامان کجاست؟!
دایی ـ رسوندمش اونجا و اومدم...
تنها کسی که ساکت بود مهرناز بود... خب حق داشت تک و تنها معذب بود... ولی تو مهمونی سارا هست... تو دلم خدا خدا میکردم که شب خوبی رو در پیش داشته باشم... یه شب پر آرامش نه با هیجان کاذب و استرس!
تقریبا 10 دقیقه بعد رسیدیم... نوک انگشتام یخ زده بود... من بین مهرناز و آرمینا بودم... آرمینا دستامو گرفت و وقتی سرمای دستمو حس کرد با نگرانی گفت:
romangram.com | @romangram_com