#شاه_کلید__پارت_212
حوصله مقدمه چینی نداشتم خیلی بی مقدمه گفتم:
ـ شهاب میدونی که امروز مهمونیه خونه زنعموی من! ببین ازت میخوام یه جوری رفتار کنی که انگار من و تو فقط دختر خاله پسرخاله ایم! ولی جلوی سپهر یه جوری رفتار کن که انگار .....امم ، دوست پسرمی... باشه؟!
چقدر گفتن این جمله واسم سخت بود!
شهاب ـ اره حواسم هست... فقط رزیتا... اگه چیزی گفت چی؟
من ـ انکارش میکنیم...ببین من میشناسمش اگه دختر مورد علاقه اش بهش پا نده، ضایع میشه، اما اگه بخواد ضایع اش کنه و ما نتونیم انکار کنیم، خب قبول میکنیم! اینطوری بیشتر حرصش میگیره! چون شانسشو از دست میده!
شهاب بدون اینکه لبخندی بزنه بهم خیره شد... دوباره رفته بود تو غالب مغرورش... آره من همینو میخوام واسه اینکه امشب شهاب باید مغرور باشه... فکر کنم از حرفام خوشش اومد!!! آخ دمم گرم! واسه اولین بار تونستم رو یکی تاثیر بذارم!
ولی انگار رفته بود تو فکر... دستمو جلوی صورتش چند بار تکون دادم و گفتم:
ـ کجایی پسر؟
شهاب ـ همینجام!!! باشه گرفتم دیگه...
این یعنی اینکه دیگه گورتو گم کن و برو!!! از اتاقش رفتم بیرون...
***
مدام به ساعت نگاه میکردم... بعد از مهرناز، نوبت آرایش من بود... یه ربع بعد کار مهرنازم تموم شد. الحق که آرایشگره گل کاشته بود! مهرناز یه لباس آبی رنگ بلندپوشیده بود که خیلی ناز بود و به آرایششم میومد... آرمینا هم یه لباس بنفش کوتاه که یه ورش آستین دار بود و طرف دیگه اش لختی بود!!!
نوبت من شد...
نشستم و بهش گفتم که آرایشم حتما ملیح و دخترونه باشه... نمیخواستم زیاد تغییر کنم...
بعد نیم ساعت، از زیر دستش اومدم بیرون!!!! موهامو از وسط بسته بود و اون قسمتی که باز بود رو فر حلقه ای کرده بود و ریخته بود دورم... یه نگاه از تو آینه به خودم کردم... خیلی قشنگ آرایشم کرده بود! از آرایشگره تشکر کردم و رفتم پیش آرمینا اینا...
آرمینا ـ چه جیگر شدی رزی!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ مرسی! شما دوتا هم خیلی ماه شدید!!!خب بچه ها بریم دیگه من خیلی مضطربم نمیدونم چرا!
romangram.com | @romangram_com