#شاه_کلید__پارت_211


مهرناز و آرمینا با دیدن تعجب من زدن زیر خنده. لبامو جمع کردم و پشت چشمی براشون نازک کردم و لباسامو برداشتم و یه راست رفتم حموم! هنوزم صدای خنده اشونو میشنیدم. از خنده اشون خنده ام گرفت!

شیر آبو باز کردم... آب داغ با شدت به بدنم میخورد... شیر آبو گذاشتم رو ســــرد... داشتم یخ میزدم!!! ولی خب با اینکار انرژی میگیرفتم و شاد میشدم! به خاطر همین هیچی مثه آب سرد نیست!

بعد از اینکه کارم تموم شد اومدم بیرون و مشغول خشک کردن موهام شدم... هنوز یه نمه خیس بود... حوصله بافتنشو نداشتم! قرار بود بریم آرایشگاه... بازم با فکر کردن به مهمونی هیجان زده شدم. زیر لب آهنگی رو زمزمه میکردم و موهامو شونه میکردم...

بعد از اینکه کار شونه کردنمم تموم شد از اتاق زدم بیرون. یه نگاه به ساعت کردم... وای خاک عالم ساعت دوازدهه؟! چقدر خوابیدم!!! الان شهاب میگه این رزی هم وقتی تعطیله عین خرس میخوابه! غلط کرده همچین فکری کنه! ساعت 5 وقت آرایشگاه داریم... خوبی زنعموم اینه که میذاره من دوستامو هم بیارم! یعنی سارا و مهرناز دیگه جزئی از خانواده امون شدن و تو هر مهمونی با ما میان! ولی سارا که نمیدونه شهاب پسرخاله امه؟! واییی! مهم نیست بالاخره که همه میفهمن! اینم بفهمه! ولی دهن لق نیست...

ارمینا و مهرناز رو تو آشپزخونه پیدا کردم!!! داشتن کمک خاله و مامانم اونجا رو یکم سر و سامون میدادن!

خاله ـ به به! ساعت خواب رزی!

من ـ وای ببخشید اخه دیشب اصلا درست حسابی نخوابیدم..! (اره جون همون زنعموت!)

خاله ـ اشکال نداره عزیز دلم!

وای ددم این چقدر مهربون شده! اخه یکی نیست بگه اگه سرکلاس اینقدر مهربون بودی آسمون به زمین میومد؟! تازه منم اینقدر شرمنده نمیشدم!

بعد از یکم خوش و بش کردن با خانواده، رفتم بالا... دنبال شهاب میگشتم... باید باهاش هماهنگ میکردم که تو مهمونی حواسش باشه...

رفتم طرف اتاقش... در زدم و بعد از شنیدن بفرمایید وارد شدم...

من ـ سلام صبح به خیر!

شهاب با خنده گفت:

ـ ظهرت به خیر!

لبخندی به روش زدم و به گوشه تختش اشاره کردم و گفتم:

ـ میتونم بشینم؟!

شهاب ـ اره حتما!


romangram.com | @romangram_com