#شاه_کلید__پارت_210

مامان ـ درد!!! هی مامان مامان! اون سپهر برات دندون تیز کرده رزیتا...حواستو جمع کن... کله شق بازی درنیاریا دختر!

دستمو گذاشتم رو چشمم و گفتم:

ـ به روی چشم! تموم شد!؟

مامان ـ اره تموم شد! حالا هم لباستو در بیار خراب نشه....

لباسمو عوض کردم و با هیجان رفتم سر درسام... واسه فردا لحظه شماری میکردم... هیچ جوری نمیتونستم جلوی لبخند ناخوداگاهمو بگیرم!!! یه جورایی هیجان زده بودم.

یهو یادم اومد شهاب و خاله اینا نیستن! دوباره رفتم پیش مامانم و گفتم:

ـ پس خاله اینا کجان؟!

مامان ـ خونه آرمینا اینا!

هوووم! پس به خاطر همینه که آرمینا امروز نیومد..!! اوه ، رزیتا چه کشف بزرگی واقعا! بیخیال این فکرا شدم و رفتم سر درسم و تا آخر شب درسامو خوندم چون وقت نداشتم فردا درسی بخونم!!! شهاب نامردم کلی مشق داده بود!

***

مهرناز ـ بلند شـــــــــــــو!!! چقدر میکپی رزیتا! لنگ ظهره!

دستی به چشمم کشیدم و دوباره خواستم پتو رو بکشم روم که این دفعه آرمینا هم به مهرناز ملحق شد و جفتشون افتادن روم... هرکدوم یکی از کوسنامو برداشتن و کوبیدن تو سرم!!! دستمو گذاشتم رو سرمو خواستم از زیر پتو فرار کنم که آرمینا دقیقا نشست جلوی پتو و راهمو سد کرد! احساس خفگی که بهم دست داد یه هول محکم به جفتشون دادم و از زیر پتو اومدم بیرون و نفسی تازه کردم و با تشر رو به مهرناز و آرمینا گفتم:

ـ خاک تو سر جفتتون با این بیدار کردنتون!!! بیچاره شوهرای بدبختتون!!!

آرمینا ـ بیچاره شوهر تو که وقتی صبح پا میشه باید با همچین فرشته ای رو به رو بشه!

دستی به سر و صورتم کشیدم و گفتم:

ـ خیلی هم دلش بخواد! مگه چمه؟!

آرمینا ـ برو جلو آینه میفهمی!

خمیازه ای کشیدم و رفتم جلو آینه. درحالی که هنوز خواب آلود بودم تو آینه نگاه کردم با دیدن قیافه هپلی و ژولیده پولیدم جا خوردم و خمیازه کشیدنم متوقف شد!!!

romangram.com | @romangram_com