#شاه_کلید__پارت_209
ـ وای محشرههه رزی! بریم تو!؟
من ـ اره بریم!
رفتیم تو و من به فروشنده گفتم که لباس مشکی ـ صورتی پشت ویترینشون رو بیارن بیرون... وقتی لباسو اورد، یه نگاه کلی بهش انداختم و رفتم تو اتاق پروو و پوشیدمش...
چندبار چرخ زدم تا بهتر خودمو ارزیابی کنم! به به! ببین خیاط چه کرده، همه رو دیوونه کرده! خاک عالم خل شدم رفت!
لباس قشنگی بود. به طوری که محوش شده بودم.لباس که قشنگه هیچ، خودم قشنگ ترم والا! (روتو برم! به سنگ پای قزوین گفتی زکی!)... یه لباس مشکی کوتاه، با خط هایی مثل خطای روی بدن ببر اما به رنگ صورتی (خطاش صورتی بود ، کل لباس مشکی!) که روی بالا تنه اش قرار داشت و پایینشم یکم پف پفی بود... خیلی خوشگل بود. فقط یکم زیادی بازه! هرچند مطمئنم خود زنعمو لباسش از همه افتضاح تره!
***
لباسو خریدیم و از پاساژ رفتیم بیرون! سارا یه لباس صورتی کوتاه خریده بود که روش نگینای ظریف کار شده بود و خیلی ناز بود.
شایان منو رسوند خونه... یه سلام بلند بالا کردم و رفتم تو اتاقم...ساعت 6 بود. شهاب و شهرزاد و خاله خونه نبودن و این منو حسابی متعجب کرده بود و از طرفی هم میتونستم یه بار دیگه لباسو امتحان کنم و نشون مامان بدم!
سریع لباسامو عوض کردم و لباس جدیدمو پوشیدم. مامانو صدا زدم تا بیاد بالا...
اومد بالا و وقتی منو با این لباس دید برای یه لحظه نگاهش رنگ تحسین به خودش گرفت اما زود تغییر حالت داد و گفت:
ـ رزیتا این لباس خاک بر سریه چیه خریدی؟! همه جات که بیرونه!
خندیدم و گفتم:
ـ بابا بیخیال دیگه!!! مامان!
مامان خندید و گفت:
ـ شوخی کردم دختر! فقط زیاد نرو دور و بر این پسرا!
اخمی کردم و غریدم:
ـ مـــــــامـــــان!
romangram.com | @romangram_com