#شاه_کلید__پارت_208
شایان ـ رزیتا فقط جلوی سپهر کم نیاریا...
من ـ باشه بابا! حواسم هست! دیگه کاری باری؟!
شایان ـ نه گلم خداحافظ!
من ـ شرت کم!
دیگه منتظر تیکه اون نشدم و قطع کردم... امروز سه شنبه بود ولی از الان استرس گرفته بودم...
حتما زنعمو این قضیه خاله اینا رو هم از سپهر شنیده که اینقدر کنجکاو شده شهابو ببینه! نمیدونم سپهر چی راجع به شهاب گفته که زنعمو اینقدر مشتاقه! ای بابا!
سعی کردم بیخیال باشم... کتاب درسیمو برداشتم و مشغول خوندن شدم...
***
قرار بود امروز با سارا و شایان بریم خرید! آرمینا و مهرناز گفتن نمیان! برای مهمونی فردا به یه لباس شب مجلسی نیاز داشتم! من تاحالا تو این مهمونیا حاضر نشدم! چندباری زنعمو از این مهمونیا گرفته بود اما من نرفتم! به خاطر همون دلایل! به خاطر همین گفتم که بهتره سارا باهام باشه چون سلیقه اش خوبه!!! کلا دوستام سلیقه خوبی دارن اگه نداشتن که با من دوست نمیشدن!!! بله اعتماد به سقفمم تو حلق خودم!
با خنده آماده شدم و با صدای زنگ از بابا و مامان و خاله خداحافظی کردم و رفتم پایین...
سوار 206 شایان شدم و راه افتادیم... من عقب نشسته بودم و سارا جلو... تا تونستم بهشون کرم ریختم!
وقتی رسیدیم دستمو دور بازوی سارا حلقه کردم و مثل قدیم باهم رفتیم مغازه هارو ببینیم! شایانم که کلا چغندر! پشت ما راه میومد.
همینطور که میرفتیم به لباسا هم نگاه مینداختیم... تقریبا نصف پاساژو دیده بودیم! دیگه شایان صداش در اومده بود و کلافه شده بود...
شایان ـ ای بابا شما خسته نشدید؟!
من و سارا همزمان گفتیم:
ـ نه!
شایان ـ خیلی ممنون که ضایع کردید!
من و سارا ریز ریز خندیدیم و به گشتن ادامه دادیم... چشممو دور پاساژ چرخوندم که با دیدن یه لباس پشت ویترین سرجام متوقف شدم و لباس رو به سارا نشون دادم:
romangram.com | @romangram_com