#شاه_کلید__پارت_205
مامان ـ سپهر اینا...
شاید میترسید که بگه سپهر اینا... ولی من اصلا برام فرقی نمیکرد. ولی استرس گرفتم....
من ـ خب؟!
مامان ـ زنعموت خیلی دلش میخواست شهاب و تورو ببینه!
من ـ اخی! سعادت نداشتن مارو زیارت کنن!
مامان اخمی کرد و گفت:
ـ واسه پنجشنبه همین هفته یه مهمونی بزرگ ترتیب دادن!
دست از کار کشیدم و سر پله اول متوقف شدم. همینطور که یه دستم به نرده بود گفتم:
ـ خب؟!
مامان ـ هیچی دیگه گفتم که بدونی! پنجشنبه مهمونیه و حتما هم باید باشید! تاکید میکنم باشیدددد! هم تو هم شهاب!
من ـ بیخیال مامان!
مامان ـ همین که گفتم!
من ـ همین که من گفتم! مامان واقعا نمیخوام بیام!
یعنی که چی؟! من اصلا امادگیشو ندارم. ای خدا... با عجله رفتم بالا تو اتاقم و تمام عصبانیتمو سر در خالی کردم. شهرزاد که از صدای کوبیده شدن در وحشت کرده بود گفت:
ـ چی شده رزیتا؟!
من ـ هیچی...
شهرزاد ـ به خاطر هیچی چهره ات اینقدر تو همه؟!
romangram.com | @romangram_com