#شاه_کلید__پارت_204

با صدای بلند داد زدم:

ـ سلاااام! ما اومدیما... یکم تحویل بگیرید!!!

رفتم پیش باباو بعد از اینکه بهش سلام کردم گونه اشو بوسیدم و رفتم پیش خاله و مامان. اول خاله رو یه ماچ آبدار کردم که مامان دست از گردگیری برداشت و گفت:

ـ سلام و درد! تا این موقع کجا بودی؟!

فکم چسبید به زمین!

به شهاب اشاره کردم و گفتم:

ـ سینما...

مامان ـ تا الان؟!

به پاکتای تو دستمم اشاره کردم و گفتم:

ـ و خرید!

مامان ـ دیگه؟!

من ـ همین دیگه...

مامان ـ مگه نگفتی با آرمینا اینا میری؟

من ـ چرا اما شهاب هم به طور اتفاقی دیدیم بعد گفتیم که باهم بریم یه گشتی هم بزنیم و بعد برگردیم خونه! حالا چرا اینقدر عصبانی؟

شهاب رفت بالا... منم درحالی که مانتو و شالمو در میاوردم به حرفای مامان گوش میدادم:

ـ زنعمو اینات اینجا بودن.

بی حوصله گفتم:

ـ خب کدوم زنعمو مادر من؟! هزارتا زنعمو اینا دارم من!

romangram.com | @romangram_com