#شاه_کلید__پارت_203


خندیدم و گفتم:

ـ نه شهاب اینطوری که خیلی بد میشه!

شهاب ـ خب بعدا پولشو ازت میگیرم!

لبخندی زدم و شهاب پولشو حساب کرد و اومدیم بیرون. مهرناز و آرمینا هم یه سری لباس خریدن و اومدن بیرون. آرمینا اومد کنارم و خیلی جدی گفت:

ـ خبریه آیا؟!

من ـ نه بابا... خیلی چشمم گرفته بود اون لباسرو بدبختی پولم نداشتم شهاب حساب کرد!

آرمینا خندید و گفت:

ـ گمشو نبینمت نکبت!

خنده ام گرفته بود. مهرناز اصلا تو باغ نبود. حسابی با علیرضا گرم گرفته بود. نمیدونم شاید ازش خوشش اومده بود!!! مهرناز مثبت ما؟! به به چشم دلم روشن! آرمینا هم که دیگه نگوو! فکر کنم از این به بعد به همین ترتیب میریم بیرون! چه اکیپی بشیم ما! از این صمیمتی هم که بین من و شهاب به وجود اومده بود خیلی راضی بودم. هرچند این خودمونی شدن یهویی شهاب یکم باعث تعجبم شد اما اینطور که من فهمیدم شهاب خیلی دست و دلبازه و چون من تنها دختر خاله اشم همچین کرده! برای من و آرمینا واقعا کم نمیذاره! هم به آرمینا تو درساش کمک میکنه هم به من... خیلی خوبه من و آرمینا پارتی داریم! آرمینا هم به هرحال دختر داییشه. تنها کسایی که از وجود خاله جدیدم یا بهتره بگم تنها خاله ام خبر دارن، خانواده آرمینا اینان... هرچند فقط تلفنی فهمیدن. دایی هم اومده بود دیدن خاله ولی زندایی تا حالا نیومده بود. تو مهمونی که تو عید داریم همه میفهمن... ولی فقط خدا کنه کسی نفهمه که من و شهاب چه نقشه هایی کشیدیم!

بعد از اینکه شکمامون به قار و قور افتاد، رفتیم تو یه فست فود و از خجالت شکمامون در اومدیم... موقع برگشتن تو خونه هم اینقدر علیرضا و شهاب مسخره بازی در آوردن و شوخی کردن تا رسیدیم. ولی امیر و آرمینا باهم رفتن... حتما مثه همیشه امیر میخواست برسونتش خونه. وقتی که مطمئن شدم امیر واقعا آرمینا رو دوست داره باهاش خوب شدم و مثه یه برادر روش حساب میکنم... آرمینا هم از امیر خیلی خوشش میاد حتی بیشتر از ارسلان!!! این ارسلانم که معلوم نشد چه مرگش شده! اصلا ازش خبری نیست. یعنی از اونا که خبر زیاده اما از ما خبری نیست!!!! بازم همون آش و همون کاسه...

***

من ـ شهاب ساعت چنده؟!

شهاب ـ نگران نباش تازه ساعت 9!

من ـ ای بمیری!

شهاب ـ چیزی گفتی؟!

من ـ نه! حتما اشتباه شنیدی! بریم تو...

وارد خونه شدیم. اول شهاب رفت بعدش من. خونه ساکت نبود همه درحال جنب و جوش بودن!!!


romangram.com | @romangram_com