#شاه_کلید__پارت_202

دستامو تو جیب سویی شرتم فرو کرده بودم که یهو شهاب بازومو گرفت و کشید تو مغازه. فقط تاچند دقیقه هنگ بودم! با تعجب بهش خیره شده بودم ولی اون خیلی خونسرد بود.

من ـ شهاب چیکار میکنی؟

شهاب ـ هیچی میخوام لباسارو ببینم...

منم شروع کردم به دید زدن بیشتر لباسا...

با صدای شهاب به خودم اومدم و چشم از تونیکه برداشتم.

شهاب ـ میشه اون تونیک طوسی رو ببینم.

فروشنده تونیک طوسی رو آورد بیرون. شهاب تونیکو به سمت من گرفت. ناچار ازش گرفتم.

شهاب ـ برو امتحانش کن!

من ـ اما شهاب...

شهاب چشم غره ای بهم رفت و گفت:

ـ برووووو!

با خنده رفتم تو اتاق پرو... میدونستم مهرناز و آرمینا حسابی تعجب کردن... ولی خب این کار شهاب از روی توجه بود که بعدا خودم پول این تونیکو بهش میدم. مثلا خواسته بهم لطف کنه و از دلم دراره... خدایی خیلی پسر خوبیه... هرچند خیلی مرموزه... هم خشنه ، هم جدی و پرجذبه... هم شوخ و خوش خنده! شخصیتش خیلی عجیبه! تضاد توش زیاده...غیرتی هم که اووووووف! من عاشق مردای غیرتی ام! حالا برعکس شهاب، سپهر خیلی بی غیرته...

لباسامو در آوردم و تونیک رو پوشیدم. حوصله نداشتم شلوارمو در آرم و ساق بپوشم چون تو خونه هم میشد امتحان کرد. تونیک رو که پوشیدم یاد گونی افتادم! خنده ام گرفت اما یه کمربند روش میخورد که از این حالت گونی درمیومد!!! کمربند رو که بستم تازه فهمیدم چقدر بهم میاد! کمرمو خیلی باریک نشون میداد جوری که خیلی دوست داشتم. یقه لباس یکم شل بود که حالا از این یه موردش چشم پوشی میکنیم! پایینشم خیلی خوب وایساده بود و هیکلمو خیلی قشنگ تر نشون میداد... تاحالا تو مهمونی از این لباسا نپوشیده بودم... اصلا لباسش باز نبود فقط تنگ بود. جوری که معذب نمیشدم. لبخندی به تصویرم تو آینه زدم و لباسو در آوردم و لباسای خودمو پوشیدم و اومدم بیرون...

شهاب با دیدنم گفت:

ـ چطور بود؟!

من ـ خوب بود فقط... من که پول ندارم همرام!

شهاب خندید و گفت:

ـ پس پسرخاله ات چیکاره اس؟!

romangram.com | @romangram_com