#شاه_کلید__پارت_201


ـ ماه مهر! همونی که...

با خنده حرفشو قطع کردم:

ـ بسه بسه! میدونم همه از ماه مهر متنفرن!!!

خندید و گفت:

ـ خوبه خودتم میدونی...

درحالی که داشتیم میخندیدیم رسیدیم به یه مغازه... مهرناز و آرمینا رفتن تو... اما من ترجیح دادم همینجا کنار شهاب بمونم... حوصله خرید کردن نداشتم، درضمن پولی هم نداشتم که بخوام خرید کنم! انگار که شهاب فهمید و زیر گوشم گفت:

ـ تو نمیخوای بری تو؟

من ـ نه...

شهاب ـ چیزی نمیخوای...

من ـ نه...

شهاب ـ نظرت راجع به اون لباسه که اونجاست چیه؟! واسه عید به درد میخوره ها...

من ـ نه...

شهاب با خنده پرسید:

ـ عزیزم نوارت گیر کرده؟!

خندیدم و گفتم:

ـ نه!!!

دیگه هیچ حرفی نزدیم...داشتم به لباسای تو مغازه نگاه میکردم... یکیش که شهاب گفته بود واقعا خوشگل بود و به درد عید میخورد... به درد مهمونیای ما میخورد. یه تونیک با ترکیبی از رنگ های مشکی و صورتی و طوسی با ساق طوسی و کفش پاشنه بلند نقره ای... خیلی خوشگل و دخترونه بود به سنم میومد و مطمئن بودم که هیکل ظریفم تو این لباس حسابی جلوه پیدا میکنه و بهم میاد. فقط جلوی یقه اش یکم شل بود...


romangram.com | @romangram_com