#شاه_کلید__پارت_199
ای پسره نچسب! چشمکی به شهاب زدم که یعنی آره... اونم رفت سمت پیام و نمیدونم چی در گوشش گفت که پیام لبخندی زد و گفت:
ـ بچه ها من دیگه میرم... شب خوبی داشته باشید...
و برامون دست تکون داد و رفت... مات و مبهوت به شهاب خیره شده بودم که از این قیافه من خنده اش گرفت و گفت:
ـ خب دیگه بریم بچه ها!؟
همه سری تکون دادیم و راه افتادیم... چند دقیقه بعد هم امیر اومد... آرمینا با دیدن امیر لبخندی زد و امیر اومد سمتمون.... اول از همه با ارمینا و سلام و احوال پرسی گرمی کرد و بعد با ماها سلام کرد. حالا که امیر اومد خیال آرمینا هم راحت شد... نگاهی به مهرناز و علیرضا انداختم که باهم گرم گرفته بودن. من و شهاب ولی ساکت ، کنار هم درحال قدم زدن بودیم. درواقع پشت همه داشتیم میرفتیم.
از این سکوتی که بینمون حاکم بود خسته شدم و خیلی بی هوا پرسیدم:
ـ واسه چی لگد میزدی شهاب؟!
خندید و گفت :
ـ به خدا تقصیر من نبود. پیام اینکارو میکرد!
یهو از دهنم پرید :
ـ مرتیکه نکبت!
شهاب با تعجب نگاهم کرد و بعد زد زیر خنده.... چقدر وقتی میخندید خوشگل میشد. وای چال گونه اش منو کشته فقط!
شهاب ـ رزیتا... اون پسرعموت، سهیله، سپهره ، سهنده، کیه ؛ چی شد؟
من ـ نمیدونم والا... هیچ خبری ازش ندارم... شهاب من خیلی میترسم. اگه چیزی بگه چی؟! نمیخوام کسی بفهمه... اونوقت دستم میندازن. هرچند تو واقعا خیلی خوبی اما مردمو که میشناسی؟! هزارتا حرف درمیارن واست! تازه میگن باید حتما نامزد شن یا یه همچین چرت و پرتایی که من اصلا زیر بارشون نمیرم...
شهاب ـ اره حق باتوئه...حالا اگه هم بفهمن موضوع رو به مامانت میگیم یه جوری درستش کنه هوم؟!
من ـ نمیدونم... حالا اونو ولش کن... درباره یاسمن یه چیزایی فهمیدم....
همه چیزایی که راجع به یاسمن فهمیده بودمو بهش گفتم...
romangram.com | @romangram_com