#شاه_کلید__پارت_198
ـ خب الان میخواین کجا برید؟
من ـ خونه دیگه! شما چی؟
شهاب ـ نه ما هنوز هستیم! میخواین با ما بیاین؟!
دیدم بد فکری هم نیستا... از تو خونه نشینی بهتره! ناز هم نمیکنم شاید مثه دفعه قبل یهو بره! خنده ام گرفت اما با جدیت رو کردم بهش و گفتم :
ـ باشه میایم...
مهرناز خوشحال شد اما آرمینا کنف شد. بهش نگاه کردم و با اشاره پرسیدم چیشد؟!
که یهو اومد نزدیکم و بازومو کشید و به یه گوشه رفتیم...
من ـ چی شده ارمینا؟!
آرمینا ـ ای بابا! مهرناز که میره با علیرضا ، توهم با شهاب، اونوقت من باید برم با پیام!
خندیدم و گفتم:
ـ خب به امیر زنگ بزن بگو بیاد.
یهو چشماش برقی زد. گوشیشو از تو جیبش در آورد و با امیر تماس گرفت. رفتم طرف شهاب و در گوشش گفتم:
ـ شهاب... این پیام دوست صمیمیته؟!
شهاب که متوجه معذب بودنمون شد لبخند گرمی به صورتم پاشید و در گوشم گفت:
ـ نه عزیز دلم ، امروز اومد با ما! میخوای دکش کنم بره؟!
از اینکه منو "عزیز دلم" خطاب کرده بود یه جوری شدم. احساس خوشایندی پیدا کردم...ولی به روی خودم نیاوردم.
با صدای پیام به خودمون اومدیم که میگفت:
ـ در گوشی نداشتیما... بلند بگید همه بفهمن!
romangram.com | @romangram_com