#شاه_کلید__پارت_197


این بار لبمو گاز گرفتم تا هیچی بهش نگم! نمیتونم جلو زبونمو بگیرم شاید با اینکار بتونم یکم از اتفاقات و حرفای ناخوشایند کم کنم!!!

اما با اخرین لگدی که زده شد دیگه واقعا جوش آوردم و با شتاب برگشتم به سمت عقب که یه لحظه با دیدن شهاب از این کارم پشیمون شدم! اما این پشیمونی فقط برای یه لحظه بود! نور کمی که افتاده بود رو صورتش، جذاب ترش کرده بود. نمیدونم چرا اینقدر نسبت بهش کشش داشتم. تازه یادم افتاد دوتا دوستاشم کنارشن. ولی بین این دو دوست، شهاب ازشون سرتر بود.

سعی کردم خودمو به نفهمی بزنم...خیلی بی تفاوت برگشتم و اصلا نگفتم که شهابو میشناسم. ولی دیدم که دوست شهاب یه چیزی در گوشش گفت، که شهاب با اخم نگاهش کرد.

بعد از اینکه فیلم تموم شد کیفمو برداشتم و با مهرناز اینا خواستیم بریم که یهو با صدای شهاب متوقف شدیم!

شهاب ـ رزیتا خانوم دیگه تحویل نمیگیرن انگار؟!

خنده ام گرفت اما سعی کردم جدی باشم.

یهو آرمینا گفت:

ـ رزیتا خانوم با کسایی که لگد میزنن کاری نداره!!!

با این حرفش دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و هر 6 تامون زدیم زیر خنده.

پسر سمت راستی که بغل شهاب وایساده بود گفت:

ـ آقا شهاب معرفی نمیکنید؟

معلوم بود پسره هیزیه... چون از فرق سر تا نوک انگشتای پای سه تامون به طور کامل دید زد... نگاهش رو صورتم زوم بود. خوشم نمیومد ازش. از شهاب بعید بود با همچین پسرایی بگرده!

شهاب با اخم گفت:

ـ رزیتا خانوم دخترخاله بنده. رزیتا عزیزم ایشونم پیام هستن.

پیام دستشو به سمتم دراز کرد اما من فقط با تکون دادن سر اظهار خوشبختی کردم(خیر سرم مثلا!).

نفر بعدی هم اسمش علی رضا بود. پسر خوبی بود. چون با پیام دست ندادم اونم دستشو دراز نکرد. خنده ام گرفته بود. مهرناز و آرمینا هم همینطور... علیرضا چهره معمولی ولی تو دل برویی داشت و پیامم خیلی خوشگل بود ولی بیشتر بهش میومد از این پسر سوسولا باشه!

شهاب اومد نزدیکم و گفت:


romangram.com | @romangram_com