#شاه_کلید__پارت_196
با این حرفش هر سه امون زدیم زیر خنده...
پنج دقیقه دیگه فیلم شروع میشد. رفتیم تو سالن و نشستیم تو ردیف یکی مونده به اخر...
مهرناز پاپکورن خریده بود. فیلمی که میخواستیم بریم یه فیلم ترسناک بود. تعریفشو خیلی شنیده بودم. سینما هم خیلی شلوغ بود. تا نشستیم فیلم هم شروع شد. من وسط مهرناز و آرمینا نشسته بودم و دستشونو گرفته بودم. عادت داشتم. ولی اینکارم به این معنا نبود که میترسم!!!
سینما دیگه ساکت شده بود و همه داشتن فیلمشونو میدیدن که حس کردم پشتیامون هی دارن لگد میزنن... اعصابم خرد شد اما چیزی نگفتم ، شاید از حواسشون نیست. اما مثه اینکه نه. خیلی خیلی کرم دارن!!! آرمینا و مهرنازم مثه اینکه این لگدارو حس کردن چون اخمی کردن و به من نگاه کردن. بازم ساکت موندم ولی همچنان این لگدا ادامه داشت که دیگه عصبانی شدم و بدون اینکه برگردم ولی طوری که پشت سریم بشنوه گفتم:
ـ مثه اینکه بعضیا اینجارو با باغ وحش اشتباه گرفتن هی جفتک میندازن!!!
مهرناز و آرمینا از این حرف من خندیدن. ولی پسر پشت سریم گفت:
ـ خیلی جالب بود. اما این توهینتون رو نشنیده میگیرم!
من ـ توهین نکردم حقیقت رو گفتم! از اول ساعت تا الان یه بند دارید به صندلی ما میکوبید.
پسر ـ ببخشید اما فکر نمیکنید که صندلیتون خیلی عقبه؟! تازه از عمد اینکارو نمیکنیم یه نگاه به پشتیاتون بندازید متوجه میشید!!!
بازم بدون اینکه حتی نیم نگاهی هم بهش بندازم گفتم:
ـ نه خیرم لنگای شما درازه!
مهرناز که دیگه با این حرف غش کرده بود. مردم هم صدای اعتراضشون بلند شد. به خاطر مردم ساکت شدیم... آینه جیبیمو از تو کیفم در آوردم تا ببینم این کسی که باهاش کل میندازم کیه! خیلی کنجکاوم کرده. هرچند صداش خیلی آشناس ولی نتونستم تشخیص بدم.
بدون اینکه کسی بفهمه آینه رو در آوردم و اول یه نگاه به خودم انداختم. خوبه از قیافه ام راضی ام. آینه رو یه طوری جلو صورتم گرفتم که پشتمم معلوم باشه. با دیدن یه جفت چشم مشکی و پرجذبه قلبم اومد تو شرتم! خدا رو شکر حواسش به فیلم بود. سریع در آینه رو بستم که با صدای تقی که داد مهرناز و آرمینا با تعجب به سمتم برگشتن. مهرناز هم که خدای سوتی یهو اسممو بلند صدا زد:
ـ چیکار میکنی رزیتا؟!
یکی میخواستم بزنم تو سر خودم یکی هم تو سر مهرناز!!!
با صدای آرومی گفتم:
ـ خفه شو بابا مهرناز این شهابه!
آرمینا و مهرناز با شنیدن اسم شهاب یهو به سمت عقب برگشتن! از این ضایع بازیامون دلم میخواست آب بشم برم زیر زمین. بیشتر تو صندلیم فرو رفتم و مشغول تماشای فیلم شدم. اما هیچی ازش نمیفهمیدم. مطمئن بودم دیگه فهمیده. با لگدی که به صندلیم زده شد مطمئن شدم شهاب نفهمیده!!! نمیدونم شایدم فهمیده و به رو خودش نمیاره! اصلا این چرا مثه سایه همه جا با منه؟!
romangram.com | @romangram_com