#شاه_کلید__پارت_195
با دیدن آرمینا که زیر لب چیزی با خودش زمزمه میکرد دستی براش تکون دادم که اومد طرفم.
بهش نگاه کردم. به به! چه هلویی!
آرمینا ـ خب خانم بالاخره تشریف آوردید؟! بریم؟ دیگه کاری نداری؟
من ـ نه بابا توهم! حالا پنج دقیقه دیر کردما!
ارمینا چشماش گرد شد و گفت:
ـ پنج دقیقه؟! یا یه ربع؟!
من ـ حالا وللش! بریم که مهرناز تو سینما پوسید!
با خنده و شوخی رفتیم سینما. مهرناز رو یه صندلی نشسته بود و بلیتا هم دستش بود و داشت زیر لب غر میزد.
رفتم سمتشو دستمو گذاشتم رو شونه اش و گفتم:
ـ مهرناز جون ببخشید خیلی معطل شدی؟
مهرناز ادامو درآورد و گفت:
ـ مهرناز جون خیلی معطل شدی؟! پ ن پ ! میخواستید یکم دیر تر بیاید!
آرمینا به من اشاره کرد و گفت:
ـ به من چه به این رزیتا بگو!
خندیدم و گفتم:
ـ ای بابا! بیخیال اصلا امروز همتون مهمون من!
مهرناز ـ خفه بابا! پول بیلیتو رد کن بیاد!!!
romangram.com | @romangram_com