#شاه_کلید__پارت_193


چیزی نگفتم و همچنان سرم پایین بود.

شهاب ـ رزیتا حالا بیا تو اتاقم راحت حرف بزنیم...

نمیدونم چرا اما قبول کردم. نمیخواستم کسی بفهمه با شهاب مشکل دارم!!!

در و بست. رو به روم قرار گرفت. به سختی سعی داشتم نگاهمو کنترل کنم تا نگاهم با چشمای مشکی و پرجذبه اش گره نخوره...

شهاب ـ خب رزیتا منو درک کن دختر! نمیتونستم کاری کنم! خودت که میدونی یاسمن همه چیو میدونه. جلو خانم اکبری هم که ضایع است... رزیتا به من نگاه کن...

ولی من لجباز تر از این حرفا بودم و سرمو بیشتر پایین اوردم که شهاب با خشنوت چونه امو تو دستاش گرفت و سرمو اورد بالا. قلبم تند تند میزد. نفسشو فوت کرد تو صورتم تا از عصبانیتش کم بشه. قلقلکم اومد!!! اما حتی یه لبخند هم نزدم. شهاب تو جفت چشمای طوسی ام خیره شد و با لحن پرجذبه ای که آدم خودشو خیس میکنه گفت:

ـ رزیتا... هروقت باهات حرف میزنم به من نگاه کن! فهمیدی؟!

درحالی که هنوز چونه امو گرفته بود سری تکون دادم که خیلی اروم چونمو ول کرد. قلبم همچنان محکم به سینه ام میکوبید. میدونستم از هیجان زیادیه...

وقتی شهاب سکوتمو دید دوباره با اون لحن پر ابهتش گفت:

ـ پرسیدم فهمیدی؟

با صدای ضعیفی گفتم:

ـ بله بله! چشم!

حسابی هول شده بودم. حالا که فکر میکنم میبینم نمیتونم از این موجود دوست داشتنی ناراحت باشم! حتی این جذبه اش هم جذابه!!! نمیگم عاشقش شدم! نه! ولی ازش خوشم میاد... دلم میخواد بیشتر دوستای صمیمی باشیم تا یه پسرخاله و دخترخاله معمولی!

دیگه طاقتم طاق شد و خواستم برم که شهاب بازومو گرفت و منو چرخوند سمت خودش. این همه هیجان واسه یه روز واقعا زیاد بود برام. با اینکاراش بدتر منو وابسته خودش میکنه و نمیفهمه!

شهاب ـ و یه چیز دیگه رزیتا... بهت قول میدم، برت گردونم سر کلاست!

چشمام از شادی برق زد! تشکری کردم و بالاخره از اتاق رفتم بیرون! واییییییی شهاب معرکه اس! فکر نمیکردم برای برگردوندنم اهمیت قائل بشه!

رفتم سر درسام... میخواستم راجع به بیماری یاسمن هم باهاش صبحت کنم. باید یه طوری اینکارو کنه که یاسمن آسیبی به خودش و من و شهاب وارد نکنه. اصلا چرا نمیبرنش عمل کنه؟!


romangram.com | @romangram_com