#شاه_کلید__پارت_192

به دنبالش راه افتادم... یه سری پرونده گذاشت رو میزش. بعد از چند دقیقه گشتن پرونده یاسی رو پیدا کرد. هیجان زده شده بودم.

اکبری ـ اومم... اینم از پرونده منصوری... بفرما...

پرونده رو گرفتم. یه نگاه بهش انداختم ولی چیز خاصی دستگیرم نشد! مثل این خُلا زل زدم به اکبری که خودش فهمید و شروع کرد به تعریف کردن:

ـ ببین یاسمن یه نوع عقده روانی داره... که با جنون همراهه! ولی این جنون زیاد نیست بعضی وقتا از شدت عصبانیت اینطوری میشه ولی بیشتر بیش فعاله! نمیدونم خیلی پیچیده اس. قلبشم مشکل داره...حالا به خاطر این بیماری اعصبابشم ، قلبش تحت تاثیر قرار میگیره! نمیتونم خیلی موضوع رو برات باز کنم ولی باید عمل بشه... به کسی نگفته اما مادرش به ما گفته... ما باید درجریان باشیم. علت این توجهاتی هم که به یاسمن میکنیم به خاطر همینه. اگه گریه اش بگیره یا فشار زیادی به قلبش وارد شه، براش خطرناکه. و از اونجا که بیماری جنون هم داره ـ که گفتم زیاد نیست و فقط یکم پرخاشگری و فوقش یه گیس و گیس کشی حسابیه!!! ـ ممکنه به بچه ها آسیب برسونه و برای قلبشم خوب نیست دریچه قلبش بدتر میشه.

سرمو تکون دادم... چقدر دلم براش سوخت... بیچاره... پس بگو دلیل این کاراش بیماریشه... چه غمی رو تحمل میکنه. همیشه فکر میکردم بدبخت ترین و افسرده ترین ادم خودِ منم! اما یاسمن بهم فهموند که ادمای دردمند تر از منم هستن!

ظاهرا حرفای خانم اکبری تموم شده بود. ازش تشکری کردم و از دفتر بیرون اومدم. سارا و آرمینا و مهرناز با کنجکاوی نگاهم میکردن. ماجرارو بهشون گفتم چون میدونستم دهنشون قرصه...

ولی درباره شهاب... هنوزم میخواستم باهاش سرد باشم. و هنوز کنجکاویم کاملا ارضا نشده بود و تصمیم گرفتم در اولین فرصت یه تحقیق درست حسابی و مشتی درباره بیماری یاسی بکنم. هرچند همینجوریشم حسابی بهم ریختم. شایدم بیخیالش بشم. ولی ای کاش بشه یاسمن رو مجاب کرد که برگرده سر کلاس خودش. همین یه زنگ دلم لک زد برای کلاسمون. وای به حالم!!! تا اخر سال چی بکشم من!





بی سر و صدا وارد خونه شدم. اولین کاری که کردم رفتم حموم... بعد از اینکه لباسمو عوض کردم خواستم برم تو اتاق مامان بابا که با دیدن بابا که رو تخت خوابیده پشیمون شدم. دلم نمیومد بیدارش کنم. لبخندی زدم. در اتاق شهاب باز بود. از کنار اتاق در حال رد شدن بودم که با صدای شهاب سر جام ایستادم.

شهاب ـ رزیتا...

ای جان...(رزیتا خودتو کنترل کن لطفا! سنگین باش دختر!)

صدامو صاف کردم و گفتم:

ـ بله؟!

شهاب ـ بیا تو یه لحظه!

من ـ نمیتونم اگه با من کاری دارید ، شما بیاید بیرون...

تو یه چشم بهم زدن شهاب درچهارچوب در ظاهر شد. اولین چیزی که تو صورتش خیلی جلب توجه میکرد چشمای خوشگلش بود که همه رو محو خودش میکنه. نگاهمو به پایین دوختم. چشمم افتاد رو هیکلش... به به! نیشگونی از پام گرفتم بلکه یکم ادم شم!!!

شهاب ـ رزیتا از دستم ناراحتی؟

romangram.com | @romangram_com