#شاه_کلید__پارت_191


یاسمن ـ عالیههه! کلاستون فوق العاده اس! البته حرفمو اصلاح میکنم کلاستون نه! شهاب فوق العاده اس! اخ ببخشید منظورم اقای دانش فر بود! مشکلی نداره که دوست پسرتون رو به اسم کوچیک صدا میکنم؟!

به معنای واقعی فکم چسبیده بود به زمین!!! چشمای سارا و آرمینا هم که انگار داشتن از کاسه درمیومدن!!!

یاسمن خنده ای کرد که به خودم لرزیدم... یعنی دیده بود؟ خب معلومه که فهمیده!

با تته پته و صدای ضعیفی که دست خودم نبود گفتم:

ـ دوست پسر؟ بیخیال یاسمن! اقای دانش فر فقط استادمه... تازه تو به هر اسمی هم خواستی صداش کن.

پوزخندی زد و با عشوه بهم نزدیک شد که نزدیک بود بالا بیارم!!!

یاسمن ـ فکر نکن با این حرفات چیزی درست میشه. من میدونم... همه چیزو... پس سعی نکن که چیزی رو ازم قایم کنی. البته اگه دوست داری که کل مدرسه نفهمن! اگه هم که میخوای همه بفهمن و هم تو اخراج بشی هم شهاب، اوکی پس من به همه میگم...

و بدون حرف از کنارم گذشت. کم مونده بود همونجا بزنم زیر گریه. سارا هم از شدت تعجب دهنش باز مونده بود و ارمینا هم با حرص پوست لبشو میجوید... نمیتونستم چیزی بگم حالم خیلی خراب شد با این حرفاش... کاش میتونستم با شهاب حرف بزنم... سرمو برگردوندم و مهرناز رو دیدم که اونم بهت زده اس! پس حرفامونو شنیده! شانس اوردم کس دیگه ای نشنیده... سرم گیج میرفت. همیشه باید یه مشکلی سر راهم باشه! اصلا نمیتونم مثه ادم زندگی کنم! تو یه لحظه تصمیم گرفتم از بیماری سری یاسمن سر دربیارم! به هرحال خیلی شخصی بود و اگه میفهمیدن شاید دیگه هیچ وقت نزدیک یاسمن نمیشدن... حالا که تمام ابروی من تو دستای یاسمنه چطوره منم آبروی یاسمن رو تو دستام بگیرم؟! ولی نه این راه درستی نیست. من اینقدر عقده ای نیستم. اصلا باید ببینم مشکلش چیه... شاید اون شهابو میخواد... دلم از این فکرم گرفت... اخه شهاب از سر یاسمنم زیاده...اخه شهاب حیفه که بره با یه دیوونه ی عقده ای...

رفتم دم در دفتر خانم اکبری... در زدم و بعد از اینکه اجازه ورود داد، وارد شدم. آب دهنم رو قورت دادم و تا لب باز کردم تا صحبت کنم یهو خانم اکبری گفت:

ـ رزیتا اصلا حوصله ندارم بشنوم که میخوای کلاست رو عوض کنی باشه؟!

با اخم زل زدم بهش و گفتم:

ـ به خاطر این نیومدم خانم! والا هرچند هم که من بگم شما هیچ وقت توجه نمیکنید و باعث میشید با یه خاطره بد از مدرسه بریم!!!

خندید ولی من هنوزم اخم کرده بودم.

اکبری ـ خب پس چرا اومدی؟!

من ـ میخواستم... میخواستم از بیماری یاسمن منصوری مطلع بشم! فکر کنم این حق رو داشته باشم مگه نه؟!

موشکافانه نگام کرد. تک تک اعضای صورتمو از نظر گذروند و وقتی مطمئن شد خیلی مصمم و جدی هستم گفت:

ـ با من بیا...


romangram.com | @romangram_com