#شاه_کلید__پارت_190

ـ نه من مثه بعضیا به معلمم ارادت خاصی ندارم! اگه اینطور فکر میکنید باشه از اینجا میرم...

ارمینا و سارا و نسیم هم اعتراض کردن اما خانم اکبری بی توجه به اونا یاسمنو فرستاد جای من. با اخم بهش زل زدم که لبخند ژکوندی بهم زد و رفت. با ناراحتی رفتم سر اون یکی کلاس... بدبختی اینجا بود که خانم اکبری منو پیش مهرناز هم ننداخته بود...انداخته بود تو یه کلاس مسخره و خشک... مطمئنا افسردگی میگرفتم!!!!

با بی حوصلگی دفترمو باز کردم و شروع کردم به یادداشت برداری...خیلی حرصی بودم. از دست شهابم حرصم گرفته بود... هرچند اون معلمه و نمیتونه کاری کنه اما حداقل میتونست نخنده یا حداقل ازم یکم ، یه کوچولو دفاع کنه! یعنی الان یاسمن نکبت سرجای من نشسته؟! ای خدا حتما داره اردات خاصشو هم به رخ شهاب میکشه... دلم میخواد بکوبم تو اون دهنش تا دندوناش خرد شه!!! اه!

با صدای معلم که صدام میکرد از فکر بیرون اومدم و با یه صدای حرصی و زنگی گفتم:

ـ بله؟!

معلم که از لحن خشک و حرصی من تعجب کرده بود گفت:

ـ حواست کجاست دخترم؟! شمارو صدا کردم بری پای تخته!

همینم کم بود پاشم برم پای تخته. خودکارو تقریبا کوبوندم رو میز و با خشمی که هنوزم تو وجودم بود رفتم پای تخته و تمام عصبانیتم رو سرتخته پاک کن خالی کردم! هرچند تخته خیلی تمیز شد.

تازه فهمیدم این معلم هندسه اس! آه از نهادم بلند شد... من هیچی از هندسه حالیم نیست... باید به شهاب بگم باهام کار کنه... اما نه... این چند روز اصلا باهاش حرفی نمیزنم... خیلی سرد برخورد میکنم. به هرحال از دستش ناراحتم... ناراحت که نه دلخورم!!!

معلم چندتا تمرین داد... ولی خوشبختانه تونستم با کمکش حل کنم... به خاطر همین ضایع نشدم... باید سعی کنم با بچه های جدید خو بگیرم. هرچند دلم برای کلاس خودمون خیلی تنگ میشه... و حتی برای... نه خیرم! شما هیچم دلت واسه شهاب تنگ نمیشه رزیتا خانوم! یادت رفت اصلا ازت دفاع نکرد؟! ولی خب اخه در برابر خانم اکبری چطوری اینکارو میکرد...

زنگ که خورد با عجله از کلاس خارج شدم و به سمت کلاسمون راه افتادم... داشتم میدویدم سمت کلاسمون که محکم خوردم به کسی... سرمو بالا اوردم و با دیدن شهاب قلبم فرو ریخت اما بازم چهره بی تفاوتمو حفظ کردم و خیلی نرم و آهسته از کنارش گذشتم. صدای ضعیفشو که اسممو صدا میزد از بین لباش شنیدم اما توجهی نکردم و رفتم تو... ارمینا و سارا با دیدنم اومدن طرفم...

سارا ـ ای لعنت بر یاسمن!

آرمینا ـ ای لعنت بر اکبری!

خنده ام گرفته بود. ولی خیلی ناراحت و دلخور بودم... شهاب هم مطمئناً فهمیده بود که ازش ناراحتم... به یاسی نگاه کردم...

یاسمن سرجاش نشسته بود و حواسش به ما نبود. دستشونو گرفتم و کشیدم تا مارو نبینه اما دیر شده بود. یاسمن با دیدن من با یه لبخند پلید به طرفم اومد. نمیدونم چرا اصلا از این لبخندش خوشم نمیاد. همیشه زیر این لبخند پلیدش یه فکر شیطانیه!!! هاهاها!

یاسمن ـ به رزیتا خانم... خوبی؟ کلاس جدید که ایشالا بهتون خوش میگذره؟!

پوزخندی زدم و گفتم:

ـ به کوری چشم بعضیا خیلی عالیه! محشره! شما چطور؟!

romangram.com | @romangram_com