#شاه_کلید__پارت_189
خاله ـ نه قربونت برم زخم زبون چیه! منظورم اینه که شهاب خوب درس میده؟!
من ـ اون که بلههه! خب پسر شماست به هرحال هرچند درس دادنش به پای شما نمیرسه!
خندید و گفت:
ـ ای دختره شیطون!!! تازه یادت افتاده پاچه خاری کنی؟!
دوتاییمون خندیدیم. مامان هم که حرفای ما گوش میداد با ما خندید. تو همین لحظه شهاب هم وارد آشپزخونه شد و با دیدن ما که میخندیم گفت:
ـ به به! دختر خاله جون چی گفتی که مامانم داره میخنده؟!
خاله پشت چشمی براش نازک کرد که شهاب سرشو تکون داد و گفت:
ـ نگفتم؟! همیشه چشم غره هاش واسه ماست!
بازم خندیدیم... شهاب هم به موقع اش شوخ و شیطون میشه... و موقع درس یا مواقع خاص هم جدی و پرجذبه... نفس عمیقی کشیدم... بعد از اینکه کارم تموم شد از آشپزخونه بیرون رفتم...
***
اون روز خیلی استرس داشتم... نمیدونستم بالاخره منو با یاسمن عوض میکنن یا نه... سرکلاس نشسته بودم و با خودکارم روی میز خط و خطوطای نامفهوم میکشیدم و مدام لبمو میجویدم... آرمینا و مهرناز میدونستن چم شده... ولی شهاب با خونسردی درس میداد... وقتی به چهره آرومش نگاه کردم، ناخودآگاه احساس آرامش کردم... شاید من بی خودی مضطرب شدم... چندتا نفس عمیق پی در پی کشیدم تا آروم شم. ولی تو همین لحظه در باز شدت و قلبم شروع کرد به تند تند زدن!!! اصلا دلم نمیخواست از این کلاس برم... چون از بهترین دوستام جدا میشدم... ولی ته دلم میدونستم که دلم برای شهاب تنگ میشه... هرچند اون که پسرخاله امه اما دوست دارم حتی تو مدرسه هم ببینمش... اینطوری احساس امینت و دلگرمی میکنم... شهاب اولین مردیه که با وجودش حس ارامش بهم دست میده... با ورود خانم اکبری همه بلند شدیم... به من نگاهی کرد... قلبم اومد تو دهنم!!!!!
اکبری ـ رزیتا وسایلتو جمع کن برو کلاس...!!!
و یاسمن از پشت خانم اکبری نمایان شد... با حرص وسایلمو جمع کردم... اما برای اخرین بار سعی کردم از حقم دفاع کنم:
ـ اما خانم اکبری من نمیخوام برم!!!
خانم اکبری چشماشو ریز کرد و من ناچار شدم که برم سمتش... داشتم از کلاس خارج میشدم که با حرف اکبری از خجالت سرخ شدم... از اونجایی که از فال گوش وایسادنمون خبر داشت یهو گفت:
ـ خانم خواجه وند مثه اینکه شما هم به آقای دانش فر ارادت خاصی دارید!
با این حرفش کلاس رفت رو هوا... شهاب هم داشت میخندید. با حرص رومو برگردوندم و بهش گفتم:
romangram.com | @romangram_com