#شاه_کلید__پارت_188

ـ اره فکر خوبیه! به آرمینا هم بگو فردا بریم!

من ـ باشه! خیلی لازم بود واسمون پوسیدیم تو خونه!

خندید و گفت:

ـ توهم که چقدر درحال پوسیدنی!

من ـ خفه بابا! برو به ورزشت برس! خداحافظ مهری!

مهرناز ـ خداحافظ رزی!

قطع کردم و بلافاصله شماره آرمینا رو گرفتم و اونوهم درجریان گذاشتم.

خدارو شکر دوستام همیشه پایه ان واسه صفا سیتی!!! خندیدم و شهرزادو صدا کردم که دیدم تو اتاق نیست... تو اتاق شهاب هم سرک کشیدم نبود. رفتم تو سالن که دیدم امین و شهرزاد دارن باهم حرف میزنن! لبخندی زدم و رفتم سمتشون و دستمو انداختم دور گردن امین و گونه اشو بوسیدم که اخم بانمکی کرد و گفت:

ـ دختره لوس صدبار بهت گفتم جلو مردم نیا عین کنه بچسب به من!!!

خندیدم و گفتم:

ـ از بس که تو بی لیاقتی! مگه نه شهرزاد؟!

شهرزاد چیزی نگفت و فقط ریز خندید. بعد از اینکه از امین رو رها کردم نشستم پیششون تا ببینم چیا میگن! اما بحثایی که میکردن برام جذابیتی نداشت!!!! همش درس و کار و کار و درس! ولم کن بابا! رفتم تو آشپزخونه و مامان و خاله رو دیدم که در حال ظرف شستنن. لبخندی زدم و رفتم کمکشون... خاله با دیدنم لبخندی زد... بدون هیچ حرفی ظرفارو آب میکشیدم... از سکوتی که بینمون بود معذب شدم اما هیچ حرفی هم به ذهنم نمیرسید...

ولی خاله این سکوت رو شکست:

ـ خب رزیتا درسا چطور پیش میره؟!

من ـ خوبه بد نیست...

خاله ـ از معلم جدیدتون راضی هستید؟!

با خجالت نگاهش کردم و گونه اشو بوسیدم و گفتم:

ـ ای بابا خاله جون زخم زبون نزن دیگه! من غلط کردم خوب شد؟! (و با دست خیسم زدم تو سر خودم که خاله خنده اش گرفت)

romangram.com | @romangram_com