#شاه_کلید__پارت_187
بعد از اینکه درسامو خوندم و کارم تموم شد. با بی حوصلگی به ساعت نگاه کردم... چه روز مسخره ای!
حوصله ام به شدت سر رفته بود... رفتم سمت تلفن و شماره مهرناز رو گرفتم... بعد از سه بوق برداشت...
مهرناز (درحالی که نفس نفس میزد) ـ بله بفرمایید؟!
خندیدم و گفتم:
ـ سلام مهرناز خانوم خوبید انشالا؟! چرا نفس نفس میزنید؟!
صدای خنده مهرناز توی گوشی پیچید:
ـ داشتم ورزش میکردم!
زدم زیر خنده که گفت:
ـ زهرمار! رو آب بخندی! چیه مشکلی داری؟!
خندیدم و گفتم:
ـ والا اخه این موقع ادم ورزش میکنه؟!
مهرناز ـ حالا که من دارم ورزش میکنم! تا چشم تو دراد!
من ـ باشه بابا تسلیم!
مهرناز ـ خب حالا چیکار داشتی جفت پا پریدی وسط ورزش کردنم؟!
من ـ خبرم حوصلم سر رفته بود گفتم بیام به تو زنگ بزنم! نظرت چیه فردا بریم سینما؟
مهرناز کمی مکث کرد و بعد گفت:
romangram.com | @romangram_com