#شاه_کلید__پارت_186

ـ واسه خودت تنها تنها جک میگی میخندی؟

خندیدم و گفتم:

ـ نه یاد اتفاق صبح افتادم!

که اوناهم با یادآوری اتفاقات صبح دوباره خنده اشون گرفت و با من خندیدن.

تو همین لحظه هم شهاب اومد و ما خنده هامونو خوردیم. با دیدن ما یه تعارف زد و گفت:

ـ میخواین برسونمتون خانوما؟!

خواستم یکم ناز کنم و گفتم:

ـ نه مرسی خودمون میریم!

شهاب شونه ای بالا انداخت و گفت:

ـ باشه هرجور مایلید!

و زود سوار ماشینش شد و ما سه تارو بهت زده تو کوچه باقی گذاشت و رفت!

هم خنده ام گرفته بود هم تعجب کرده بودم! ارمینا و مهرناز هم ریختن سرم و شروع کردن به زدن تو سرو کله من! با خنده و شوخی رسیدیم خونه. هرکس رفت خونه خودش.

من که از زور خستگی زود رو مبل ولو شدم. شهاب هم رسیده بود و تو اشپزخونه بود و داشت آب میخورد. بهش نگاه کردم که اومد پیشم و گفت:

ـ حالا واقعا میخوای بدونی من از چه بازیگری خوشم میاد!؟

وا؟ این هنوز یادشه؟! با تعجب یه تای ابرومو بالا دادم و درسکوت خیره شدم بهش... اومد نزدیکم. از این نزدیکی بیش از حدش خجالت زده شدم و خودمو جمع و جور تر کردم که زمزمه وار گفت:

ـ من عاشق بازیِ توام! خیلی طبیعی بازی میکنی! در آینده بازیگر خوبی میشی!

با تعجب زل زده بودم بهش که خنده اش گرفت و رفت و منو با رویاهای دخترونه ام تنها گذاشت... هرچند دیگه یاد گرفته بودم خیالبافی نکنم! و به این یادگیری هم عادت کرده بودم. پس بی خیال شدم و رفتم تو اتاقم...



romangram.com | @romangram_com