#شاه_کلید__پارت_185


با این حرفم شهاب دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و خندید که خانم اکبری پشت چشمی نازک کرد که با تعجب بهش خیره شدم! خاک عالم همینش کم بود!!!

اکبری ـ خیلی واجبه؟!

سرمو تکون دادم و گفتم:

ـ خیلی!

مهرناز و آرمینا هم که حالا به خودشون اومده بودن ریز ریز میخندیدن. چشم غره ای بهشون رفتم و مهرناز گفت:

ـ خب بگید دیگه ما تو کارمون میمونیما!

اکبری ـ پوریا پورسرخ ( خنده ام گرفته بود، تو دلم گفتم" رو دل نکنی شما؟!")

و رو کردم به شهاب و گفتم:

ـ شما چی؟!

شهاب ـ بهاره رهنما.

سعی کردم با اعتماد به نفس بگم:

ـ خیلی ممنون از اطلاعاتتون! چقدرم که خوش سلیقه تشریف دارید!

خواستم یکم دیگه زبون بریزم که اکبری دستشو انداخت دور کمرم و به سمت بیرون هولم داد و گفت:

ـ بسه دیگه خواجه وند کم زبون بریز!

خنده ام گرفته بود و با یه خداحافظ از دفتر زدم بیرون! یکم که از دفتر دور شدیم هر سه امون پقی زدیم زیر خنده که بچه ها با تعجب نگاهمون میکردن! هرچند میدونستم که فهمیدن فال گوش وایسادیم اما خب واسه تفریح بد نبود!

***

مثل همیشه از در پشتی اومدیم. ماشین شهاب بهم چشمک میزد! دلم میخواست صبر کنم تا شهاب بیاد و باهم بریم! اما نه این دیگه آخر پرویی بود! از افکار خودم خنده ام گرفت و ریز خندیدم که باعث شد ارمینا بگه:


romangram.com | @romangram_com