#شاه_کلید__پارت_183


ـ خفه شو!!!

***

به محض اینکه از اتاق خارج شدم سینه به سینه شهاب شدم... با تعجب بهش زل زدم... یعنی داشت به حرفامون گوش میکرد؟! آب دهنم رو قورت دادم که من و من کرد و گفت:

ـ چیزه... میگم که... واسه فردا برنامه ات چیه؟!

با تعجب و حیرت بهش زل زده بودم! این چش شده بود؟

من ـ هیچی! چطور؟!

شهاب ـ هیچی! همینطوری پرسیدم!

از این هول شدنش خنده ام گرفته بود! خیلی باحال مچشو گرفته بودم!

...

چند روز از اون ماجرا گذشت. تو مدرسه سعی میکردم جلوی یاسمن آفتابی نشم. درباره بیماری اش کنجکاوی نکردم. دلم نمیخواست چیزی بدونم چون من خیلی حساسم و میدونم اگه بیماری اش بد باشه تو روحیه ام تاثیر میذاره! شاید حرفم خنده دار باشه ولی خبر مرگ، سرطان یا هرچیز دیگه ای واقعا داغونم میکنه! شاید به خاطر همینه که رشته ریاضی رو انتخاب کردم و صد البته توش خیلی موفق ترم! و اینکه تو این چند روز فهمیدم که شهاب از کلاس یاسمن اینا رفته... دلیلی هم که اورده بود این بود که کلاسشون شلوغ بود و الحق هم که خیلی شلوغه کلاسشون! اما دلیل اصلیش رو من میدونم. دلیل اصلیش اینه که اونم نمیخواد با یاسمن رو به رو بشه و بازخواست شه. چون یاسمن واقعا دختره کنه ایه! چندبار دیدم رفته پیش شهاب و سعی داره چیزیو از زیر زبونش بکشه بیرون. به خاطر همین هم شهاب این کارو کرد. از اینکارش خیلی خوشم اومد...

تو راهرو درحال قدم زدن بودم. به شهاب فکر میکردم. به اینکه چه زندگی پر فراز و نشیبی دارم. من به زندگی عادیم با سپهر راضی بودم، ولی وقتی سپهر رفت زندگیم زیر و رو شد. یا وقتی که شهاب اومد. وجود شهاب برام الزامیه. بعد از این همه سال حالا یه پسر خاله دارم که میتونم بهش تکیه کنم. کی فکرشو میکرد اروانی خاله ام باشه؟!

لبخندی زدم... من این زندگی رو بیشتر دوست دارم. این زندگی پر فراز و نشیبو ... واسه اینکه مشتاقانه منتظرم ببینم فردای من چی میشه... با شهاب؟ با سپهر؟ یا هیچ کدوم؟!

از اینکه زندگیم این همه راه انتخاب برام گذاشته خوشحالم. نمیدونم چرا اما حس خوبی دارم. دیگه اون افسردگی رو حس نمیکنم. دیگه هیچ تمایلی به گریه کردن ندارم. دلم میخواد یه بارم که شده محض رضای خدا شاد باشم. واسه ی خودم زندگی کنم...

دختری که داشت به سمتم میومد تنه ای بهم زد که رشته افکارم پاره شد. دست از فکر کردن برداشتم و یه راست خواستم برم سر کلاس که با شنیدن صدایی از دفتر مدیر سرجام ایستادم. آرمینا و مهرناز هم از کلاس بیرون اومدن و با دیدن من که گوشامو تیز کردم اومدن سمتم...

آرمینا ـ بیا بریم سرکلاس الان استاد میاد!

دستمو گذاشتم رو دهنش و هیسی گفتم و برای اینکه صداهارو واضح بشنوم گوشمو کامل چسبوندم به در... صداش شهاب و خانم اکبری تعجبمو صدبرابر کرد.

اکبری ـ آخه من برای منصوری ( یاسمن ) نگرانم! گفته که شما حتما باید معلمش باشید!!!


romangram.com | @romangram_com