#شاه_کلید__پارت_182

مهرناز ـ رزیتا خودتو نزن به نفهمی! من که میدونم الان تو دلت غوغاییه!

من ـ بیشعورا خب بگید چی شده! اینطوری که صحبت میکنید من بدتر گیج میشم!

با این حرفم پقی زدن زیر خنده که ارمینا گفت:

ـ واقعا نفهمیدی که شهاب...

من ـ که شهاب چی!؟ عین وزق زل نزن به من حرف بزن!

مهرناز ـ رزیتا واسه اینکه به هوش بیای از نظرت شهاب چیکار کرده؟!

یه فکری از ذهنم گذشت ولی با خجالت گفتم:

ـ حتما بردتم درمونگاه؟!

با این حرفم مهرناز با اخم گفت:

ـ ای خدا! با چه کسی هم طرفیم! نه ابله جون! ایشون بهتون... تنفس مصنوعی دادن!

با این حرفش دوباره قلبم فرو ریخت. حتی از فکرشم خجالت کشیدم. وای خدای من. امروز چه روز مزخرفیه! چرا همش ابروی من باید بره؟!

با خشم رو به آرمینا کردم و گفتم:

ـ خب شما دوتا چرا ندادین؟!

با این حرفم خنده اشون بیشتر شد و گفت:

ـ رزیتا حالا خون کثیفتو آلوده نکن! چیزی نشده که! اخه من و مهرناز که این چیزارو بلد نیستیم! شهاب اموزش دیده!

ازاین حرفش خوشم نیومد. یعنی چی؟! یعنی که یعنی! دختر جون بالاخره ممکنه به خیلیا تنفس مصنوعی داده باشه دیگه! حالا دختر یا پسر!!! چقدر من خوب خودمو قانع میکنم واقعا! بالاخره باید جونشونو نجات بده یانه؟! منم یکی از اونایی که نجات داده! خنده ام گرفته بود! که مهرناز و آرمینا وقتی لبخندم رو دیدن خندیدن و مهرناز گفت:

ـ مثه اینکه بدتم نیومده!

بالش رو تخت رو پرت کردم طرفش و گفتم:

romangram.com | @romangram_com