#شاه_کلید__پارت_181
با شنیدن اسم یاسمن سرمو با شدت بالا گرفتم که یهو سرم گیج رفت:
ـ یاسمن یه چیزایی فهمید!
من ـ چه چیزایی؟!
شهاب ـ اینکه من تورو بردم تو ماشین و ... (خواست یه حرفی بزنه که خوردش. کلافه دستی به موهاش کشید و ادامه داد) ولی خب ما میتونیم انکار کنیم! چون تو حال خودش نبود! ولی خوب شد به موقع اومدما وگرنه...
من ـ اره راست میگی! مرسی از اینکه دوباره جونمو نجات دادی!
خندید ... از خنده اش دلم ضعف رفت. چقدر قشنگ میخندید. تازه به چال گونه اش دقت کردم. چقدر موقع خندیدن قشنگ میشد. کاش همیشه بخنده!
شهاب ـ وظیفه ام بود رزی!
از اینکه اینقدر خودمونی اسممو صدا کرد قلبم فرو ریخت. تا حالا اینطوری نشده بودم. چه حس قشنگی.
سری تکون دادم و لبخند زدم. شهاب خواست دوباره چیزی بگه که با اومدن آرمینا و مهرناز بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت. مهرناز با دیدن شهاب یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:
ـ این چی میگفت؟!
من ـ اولا! این رو به درخت میگن، دوما هیچی نمی گفت. اومده بود راجع به یاسمن حرف میزد.
مهرناز و آرمینا خندیدن که آرمینا یهو زد به بازومو با شیطنت گفت:
ـ خب رزیتا خانوم! امروز خوب کیفور شدیا... شهاب و ...
و ابروهاشو با شیطنت چندبار بالا داد که هم خنده ام گرفت و هم حرصی شدم!
من ـ منظورت چیه؟! چرا همتون دو پهلو حرف میزنید؟! من بدبخت که بیهوش بودم چرا باید کیفور شم؟! چون بغلم کرده اوردتم تو ماشین؟!
آرمینا ـ نــــــه! بهتر از اون!
خنده ام گرفت.
romangram.com | @romangram_com