#شاه_کلید__پارت_180

ـ خب چرا؟ مگه تو مرض داری که با یه ..زیر لب گفت : استغفر الله بعد بلند گفت : اینطوری دعوا میکنی؟!

من ـ خب...امم... دعوای... دعوای... حالا چه اصراریه به هرحال که دعوا کردیم!

شهاب ـ خب دیگه باهاش همکلام نشو! خیلی کم پیش میاد این عصبی بشه و تو امروز عصبانی اش کردی!

من ـ تو از کجا میدونی؟

شهاب ـ از خانم اکبری پرسیدم بالاخره باید بدونه!

من ـ خب نگفت چرا اینطوری شده؟ منظورم وحشی شده ؟

شهاب ـ نه نگفت یعنی نپرسیدم میخوای فردا بپرسم؟!

من ـ نه نمیخواد! مرسی که نجاتم دادی فکر کنم تو فرشته نجاتمی!

خندید و گفت:

ـ وظیفه امه خانوم!

خندیدم. مهرناز و آرمینا با شیطنت نگاهم میکردن. نفهمیدم جریان چیه. بالاخره شهاب رفت جلو و ماشینو روشن کرد و رفتیم خونه!

اون روز مزخرف ترین روز عمرم بود!

وقتی رسیدیم اولین نفر پیاده شدم و رفتم خونه! هنوزم وقتی به اون اتفاقات فکر میکنم خجالت میکشم! مخصوصا اون حرکت یاسمن! واقعا اینقدر وقیح بود؟! آبروم رفت! یعنی شهاب فهمیده؟! خب معلومه! مگه اینکه کر و کور باشه! یا عقب مونده! لبمو به دندون گرفتم! دوباره گر گرفتم... لبخندی زدم و سعی کردم ذهنمو منحرف کنم ولی با تقه ای که به در خورد لبخندمو خوردم و با گفتن بفرمایید به شهاب اجازه ورود دادم. وارد شد و با دیدنم لبخندی زد. دوباره با خجالت سرمو پایین گرفتم. نمیدونم چرا اما حالا که میدونستم از حالم با خبره خیلی معذب بودم و همش با انگشتام بازی میکردم که با صدای شهاب به خودم اومدم:

ـ حالت خوبه؟!

سرمو بالا گرفتم و تو چشمای مشکی اش خیره شدم و گفتم:

ـ مرسی...

و سرمو انداختم پایین که گفت:

ـ میخواستم راجع به یاسمن یه چیزی بگم!

romangram.com | @romangram_com