#شاه_کلید__پارت_179
به تته پته افتادم... حالا دیگه اون شجاعت اولیه رو نداشتم! یعنی هیچ جراتی نداشتم! از ترس داشتم سکته میکردم! مغزم از کار افتاده بود و هیچ فکری به ذهنم نمیرسید. قفل کرده بودم!
من ـ هیچ... هیچی!!!
یاسمن ـ اِ ؟ چی شد موش شدی؟!
اینقدر عقب رفتم که خوردم به تنه درخت. حالا کامل بهم نزدیک شده بود. ولی ایندفعه همه جوانبو سنجیدم و از زیر دستش فرار کردم داشتم با تمام سرعت میدویدم و فکر کردم حسابی ازش دور شدم... دلم خیلی درد گرفته بود... تو همین لحظه با تماس دوتا دست به گردنم متوقف شدم! یعنی دستا متوقفم کردن... منو به سوی خودشون میکشیدن... حتی نمیتونستم نفس بکشم. میدونستم کارم ساخته اس هرچی تقلا میکردم نمیتونستم از دست یاسمن فرار کنم. کاش یکم بیشتر فکر کرده بودم. چرا اینقدر راحت خودمو میندازم تو هچل؟! چرا هنوز نتونستم باهاش کنار بیام؟ چرا دست از سرش برنداشتم و به خاطر یه مسئله بی ارزش دستی دستی خودمو انداختم تو بغل یه دیوونه ؟! مغزم تازه راه افتاده بود !چرا دوباره تو همون کوچه ای دعوا راه انداختم که حتی پرنده هم پر نمیزنه؟ یهو یادم به شهاب افتاد! شروع کردم به داد زدن:
ـ استاد!!! استااااد! (خاک بر سرت هزارتا استاد اینجاست اسمشو بگو!)
دوباره داد زدم:
ـ اقای دانش فر!!! (بدون هیچ ترسی از خانم اکبری داد میزدم!) آقای...
حس کردم چشام سیاهی رفت...یاسمن کاملا دیوونه شده بود. شوخی شوخی جدی شد! داشت خفه ام میکرد!!! فقط از بین لبای بی جونم تونستم یه بار دیگه صداش بزنم:
ـ شـــهاب...
و تو همین لحظه حاله سیاهی رو دیدم که دستارو ازم دور کرد اما چشام رو هم افتاد و دیگه چیزی نفهمیدم.
***
با چند ضربه ای که به صورتم خورد به هوش اومدم... چشای نیمه بازمو بازتر کردم. هنوزم دستام میلرزید و سرد بودم. با یاد آوری لحظات قبل با یاسمن دوباره شروع کردم به حرف زدن با خودم! چقدر من خنگم!!! چرا اینقدر بی فکرم؟! آخرشم همین زبون دراز و این بی فکری و رفتارای بچگانه کار دستم میده!!!
حس کردم کسی شونه امو ماساژ میده. سرمو بالا گرفتم و با دیدن شهاب تقریبا نیم متر پریدم اونور تر که از این حرکت من جا خورد! به روبه روم که نگاه کردم دیدم مهرناز و آرمینا هم رو صندلی جلو نشستن و به سمت من برگشتن و دارن منو با نگرانی نگاه میکنن!
شهاب با دیدنم لبخندی زد و به آرمینا و مهرناز نگاه کرد و گفت:
ـ خب خداروشکر که بالاخره به هوش اومد!
من ـ نزدیک بود بمیرم شهاب!!!
شهاب که از این لحن خودمونی من تعجب کرده بود گفت:
romangram.com | @romangram_com