#شاه_کلید__پارت_178

وقتی که زنگ خورد با عجله از بچه ها خداحافظی کردم و دنبال یاسمن رفتم و تعقیبش کردم تا یه وقت که تنها شدیم بازخواستش کنم! وای به حالش اگه از قصد اینکارو کرده باشه! چون این کارش خیلی برام گرون تموم شد! فکر کرده شوخی باحالیه! باز اگه معلممون زن بود میبخشیدمش! اما معلممون شهاب بود! پسر خاله و استادم!

وقتی تو کوچه تنها شدیم از پشت صداش کردم:

ـ هی یاسیِ نکبت!

یاسمن برگشت:

ـ چیه نفله؟!

من ـ عمه اته! بی ادب!

یاسمن ـ حرفتو بزن بابا!

به سمتش گام برداشتم و با یه حرکت چسبوندمش به دیوار و گفتم:

ـ چرا اینکارو کردی؟ از قصد کردی؟

یاسمن ـ هه گفتم یکم بخندیم! چیه ناراحت شدی؟

از حرص میخواستم بزنم لهش کنم! خواستم یکی بزنم تو گوشش تا درس عبرتش بشه که من مثه خودش بی آبرو نیستم! اما تا دستمو بلند کردم مچشو گرفت و پیچوند و کلا برگردوندم و دستمو به پشتم چسبوند که از درد به خودم پیچیدم...

من ـ آییییی! دختره عوضی چته وحشی؟

یاسمن ـ آع آع!!! هیچکس حق نداره دست رو من بلند کنه!

من ـ بیشین بینیم بابا! مال این حرفا نیستی جوجه!

فشار دستش به مچم بیشتر شد. اشک تو چشام جمع شده بود ولی با پام زدم تو زانوش که دستمو ول کرد و زانوی خودشو چسبید.

با دست چپم مچ دست راستمو گرفته بودم و میمالیدم. چشمای یاسمن قرمز شده بود. یهو حرف کیمیا تو سرم پیچید" یاسمن مشکل داره! تا جایی که میتونی ازش فاصله بگیر! هه! یهو دیدی زد ناکارت کرد!

آب دهنم رو قورت دادم... یخ کرده بودم. اروم اروم به سمتم میومد... منم عقب و عقب تر میرفتم.

یاسمن ـ چی گفتی به من؟

romangram.com | @romangram_com