#شاه_کلید__پارت_177
سارا ـ نترس الان میارن...
یه ربع گذشت و شهاب وارد کلاس شد. سعی کردم خودمو جمع و جور کنم. تو دلم به مهرناز فحش میدادم!!! شهاب گوشه کلاس نشسته بود (اینبار میزشو گوشه کلاس گذاشته بودیم و اون مخالفتی نکرد!!!) و دفتر حضور و غیاب تو دستاش بود. منم ساکت بودم و درحالی که یه دستم رو دلم بود، سرمو گذاشته بودم رو میز...
تو همین حین در باز شد و یاسمن با عجله وارد شد و گفت:
ـ رزیتا!بیا اینم از نوار بهداشتی که میخواستی!!!
تو همین لحظه سرمو بالا اوردم و به شهاب نگاه کردم. از شدت خجالت میخواستم بمیرم!
یاسمن نگاهش به من بود. زبونم بند اومده بود نمیدونستم چی بگم! آبرومو برد! لبمو به دندون گرفتم. ضربان قلبم کند شده بود. یاسمن خواست وارد کلاس بشه که تا چشمش افتاد به شهاب ، چشاش گرد شد و با تته پته گفت:
ـ ای وای! بب... ببخشید استاد... شرمنده.
و با عجله از کلاس خارج شد حتی نیومد پَد رو بده بهم! منم هیچ تمایلی نداشتم از جام بلند شم. به صندلیم چسبیده بودم. شهاب هم هیچی نمیگفت. زیر چشمی نگاهی بهش انداختم سرش پایین بود. .کلاس تو سکوت مطلق فرو رفته بود و حتی پچ پچ ها هم خوابیده بود و همه سرها به طرف من برگشت... میخواستم از خجالت آب بشم برم زیر زمین. حس بدی داشتم، هم عصبانی بودم هم ناراحت و خجالت زده! اصلا سرمو بالا نیاوردم چون نمیخواستم نگاهم با نگاه شهاب گره بخوره. نمیدونستم این کار یاسمن از قصد بود یا واقعا بدون اینکه بدونه انجامش داد. فقط میخواستم بگیرم یه دل سیر بزنمش!!! به آرمینا و سارا نگاه کردم. خنده اشون گرفته بو.د. بعد از اینکه جو کلاس یکم بهتر شد و دوباره بچه ها پچ پچاشونو از سر گرفتن، شهابم رفت پای تخته و شروع کرد به نمونه سوال دادن. فقط به تخته نگاه میکردم و سعی میکردم چشمم بهش نیوفته! حتما با خودش میگه عجب دختر بی حیایی! ولی به من چه! تقصیر یاسمن ابله بود!
بعد از اینکه کار شهاب تموم شد رفت نشست سرجاش. منم مشغول حل کردن تمرین بودم. اما وقتی دلم تیر میکشید اخمام میرفت تو هم و چند ثانیه دست از کار میکشیدم تا خوب شم.
وقتی زنگ خورد با عجله بلند شدم ولی صبر کردم تا بقیه برن. وقتی همه رفتن خواستم از در خارج شم که شهاب هم دقیقا از کنار من رد شد. بهش نگاه نکردم ولی خیلی خجالت کشیدم. سریع به سمت کلاس یاسمن اینا رفتم و خواستم یقه یاسمنو بگیرم که ببینم چرا اینکارو کرده ، که تو بلندگو اعلام کردن که همه باید برن نماز خونه! منم که ذاکر بودم! یاسمنو تو کلاس ندیدم ولی سرمو برگردوندم و دیدم که داره میره بالا و با دیدن من یهو پقی زد زیر خنده! با اینکارش فهمیدم که از قصد اینکارو انجام داده تا آبروی منو ببره!
ولی با خودم گفتم که اگه قراره دعوایی صورت بگیره باید بیرون مدرسه صورت بگیره!!!
رفتم پیش مهرناز که دیدم ارمینا و نسیم اینا دورشو پر کردن و دارن از این اتفاق تو کلاس براش حرف میزنن!
مهرناز با دیدن من پقی زد زیر خنده که گفتم:
ـ هر هر هر!!! زهرمار! ضایع شدن من خیلی بامزه است؟
مهرناز ـ وای خدا آره خیلی! فکر کن رزیتا درحال خجالت! هاهاها!
سعی کردم نسبت به حرفاشون بی تفاوت باشم! خوبه به خودم قول داده بودم کولی بازی درنیارم! هرچند یاسمن خرابش کرد! من یک حالی ازش بگیرم!
***
romangram.com | @romangram_com