#شاه_کلید__پارت_176
زیر چشمی به امین و شهاب نگاه کردم، حواسشون نبود! شالو از مامانم گرفتم و تو کیفم گذاشتم! الان وقت گرم کردن نبود ایشالا موکول میشه به مدرسه! با اعصابی داغون پایین رفتم.
رفتم دم در خونه آرمینا اینا... آرمینا پایین اومد. خیلی خوشحال و سرحال بود.
آرمینا ـ به دختر عمه گل! چی شده ؟ کشتیات غرق شده؟
من ـ زهرمار! امروز حوصلتو ندارما!
آرمینا ـ باشه بابا فهمیدم امروز از اون روزاییه که مثه سگ پاچه میگیری! خدا رحم کنه !!
با اخم نگاهش کردم که خنده ریزی کرد و باهم به سمت ماشین که برامون بوق میزد رفتیم...
***
سارا ـ خب قرص بخور بابا! دختره ریقو!
من ـ ریقو تویی!!! بهت گفتم دوتا قرص خوردم! خب چه کنم کلا ضعیفم دیگه!
آرمینا ـ به هرحال رزی خودتو جمع و جور کن یه ربع دیگه شهاب میاد سرکلاس!
من ـ ببین به مهرناز بگو پد نداره؟
سارا ـ چرا اون داره!
من ـ اخ! قربون دستت برو بهش بگو بده، امروز یادم رفت بیارم!
سارا از کلاس خارج شد و به سمت کلاس مهرناز اینا رفت. به خاطر اینکه بدنم خیلی ضعیف شده بود، با این اتفاق هم بدتر شدم!
سارا دست خالی وارد کلاس شد! دندونامو از حرص و درد بهم سائیدم و گفتم:
ـ پس چی شد؟! نداشت ؟!
سارا ـ گفت نداره!!! از یکی دیگه میگیره برات میاره!
من ـ خب بهش میگفتی زودتر!
romangram.com | @romangram_com