#شاه_کلید__پارت_175
از حرص دلم میخواست کله اشو بکنم! ولی تصمیم گرفتم تو یه فرصت مناسب اینکارو کنم!!!!
با صدای ساعت چشمامو باز کردم، شهرزاد هم بیدار شده بود... دلم خیلی درد میکرد. چهره ام تو هم بود. شهرزاد که اخمای درهم منو دید پرسید:
ـ چی شده اول صبحی اخم کردی؟
از زور درد دلم میخواست همون وسط بزنم زیر گریه!!!!
من ـ نمیدونم!
ولی میدونستم! به تقویم نگاه کردم، چرا من اینقدر آلزایمر دارم؟ الان موقعشه!!! با حرص رومو از تقویم گرفتم و به شهرزاد زل زدم!
شهرزاد ـ ماهانه؟
با ناراحتی سرمو تکون دادم. نمیتونستم از جام بلند شم! حالا درد به کمرم هم سرایت کرده بود! از روز اول متنفرم! منم که ضعیف ، حسابی کولی بازی درمیارم! با فکر اینکه امروز ریاضی داریم ، بیشتر اخم کردم! از رو تختم بلند شدم و خواستم به سمت دستشویی برم که درد بدی دوباره تو دلم پیچید. رفتم دستشویی و بعد اومدم بیرون و برای مدرسه اماده شدم! شهرزاد برام قرص آورده بود، اینقدر دلم درد میکرد که بدون درنگ قرصو از شهرزاد گرفتم و خوردم .میدونستم با اون یه قرص حالم خوب نمیشه به خاطر همین کل بسته اشو چپوندم تو کیفم. حتما شهرزاد به مامان گفته بود چون مامان با دیدنم نزدیکم اومد و گفت:
ـ رزیتا حالت خوبه قرص نمیخوای؟
من ـ نه مامان مرسی خوبم!
داشتم دروغ میگفتم چون مامان از اخمام فهمید که هنوزم دلم به شدت درد میکنه. یه شکلات بهم داد و گفت:
ـ بخورش واسه حالت خوبه!
تو همین لحظه شهاب و امین هم بیرون اومدن! آب دهنمو قورت دادم و خداحافظی سرسری با مامانم کردم و خواستم برم که گفت:
ـ رزیتــــا!
من ـ بله؟
مامان رفت تو اتاقش و یکی از شالای کهنه اشو بهم داد و گفت:
ـ کمرتو گرم نگه دار!!!
romangram.com | @romangram_com