#شاه_کلید__پارت_174

ـ خوب حالتو گرفتا!

من ـ اخه اینم داداشه تو داری؟!

شهرزاد فقط به غر غرای من میخندید!

با ناراحتی بهش گفتم:

ـ ای بابا! ببین چطوری از دوستا جدامون میکنن!

شهرزاد ـ بابا بیخیال! یه زنگ ریاضی رو ازشون جدا میشی!

راستش زیاد برام مهم نبود که کجا بشینم! چون بیشتر فکرم حول سپهر و شهاب میچرخید.





***

آرمینا ـ غلط کرده بابا! بشین سر جات!

من ـ نمیشه ارمینا! بهت که گفتم جریان چیه! باید به حرفش گوش کنم! این کمترین کاریه که میتونم براش بکنم!

آرمینا ـ رزیتا مشکوک میزنیا!

من ـ خفه بابا! چیکار کنم من نرم به زور میبرتم!

آرمینا ـ باشه بابا!

لبخندی زدم و کیفو برداشتم و رفتم ردیف آخر سمت چپ نشستم. شهاب هم وارد کلاس شد. با وارد شدنش همه ایستادن. تو دستش برگه بود. ایندفعه خونده بودم!

برگه هارو پخش کرد. به من که رسید کمی مکث کرد و بعد برگه رو داد.

شهاب ـ افرین از این به بعد همیشه اینجا بشین!

romangram.com | @romangram_com