#شاه_کلید__پارت_173


نمیخواستم خرابش کنم! هیچی نگفتم... چندثانیه بعد گفتم:

ـ مرسی شهاب از کمکت! جبران میکنم!

شهاب ـ امیدوارم!





گنگ نگاهش کردم! منظورش از امیدوارم چی بود؟ خواستم ازش بپرسم که در باز شد. به در نگاه کردم و شهرزاد و دیدم که با لبخند داره میاد تو.

شهرزاد ـ سلام بچه ها!

من و شهاب سلام کردیم. شهاب از کنارم بلند شد و گفت:

ـ خب دیگه من رفتم! راستی بشین درستو بخون فردا امتحان دارید یادت که نرفته؟!

من ـ نه یادم هست! باشه...

به سمت در رفت و چند قدم دیگه مونده بود تا از اتاق خارج شه که یهو برگشت و گفت:

ـ راستی از فردا جاتو عوض میکنی! دیگه پیش آرمینا نمیشینی! کلا ردیفتو عوض کن!

با لحن معترض گفتم:

ـ چـــــــی؟! نــــــه!!! شهاب...

شهاب ابرویی بالا انداخت و گفت:

ـ جبران یادت نره!

و از در رفت بیرون! شهرزاد که از قیافه وا رفته من خنده اش گرفته بود گفت:


romangram.com | @romangram_com