#شاه_کلید__پارت_172
شهاب ـ تقصیر خودته بهش رو میدی!
و روشو ازم برگردوند! از حرص دلم میخواست برم دیوارو گاز بگیرم!!!
با حرص و خشم گفتم:
ـ من؟ من بهش رو میدم؟!
شهاب ـ بله شما! مثه ماست وایساده بودی جلوش!
چشمامو روهم گذاشتم و چندتا نفس عمیق کشیدم و گفتم:
ـ مگه من از قصد جلوش وایساده بودم؟! مگه ندیدی چطوری گرفته بود منو؟
شهاب ـ اونوقت چرا از دستش در نرفتی؟!
با صدای بلندی گفتم:
ـ شهاب! چی بگم به تو؟ صدبرابر من هیکل داشت چطوری از زیر دستش فرار کنم؟! تازه فضا هم خیلی کوچیک بود و راه فرار نداشتم.
شهاب دیگه بحثو ادامه نداد....
من ـ حالا کمکم میکنی؟
شهاب ـ باشه...
با ناباوری نگاهش کردم! فکر میکردم الان کلی باید باهاش چونه بزنم!
من ـ جدی میگی؟!
شهاب ـ مگه من باتو شوخی دارم؟!
من ـ ولی اخه خودت گفتی که باهام همکاری نمیکنی و ...
شهاب ـ میخوای نکنم؟
romangram.com | @romangram_com