#شاه_کلید__پارت_171


شهاب ـ من کاری ازت نمیخوام.

من ـ خب پس حداقل به من کمک کن!

نمیدونستم داستان زندگیمو بهش بگم یا نه...

من ـ حوصله داری یه داستان بلند بشنوی؟

شهاب ـ چقدر بلند؟

من ـ داستان 4 سال زندگیمو به طور خلاصه!

یه تای ابروش از تعجب بالا رفت...

شهاب ـ خب بگو...

شروع کردم. از همون اولش گفتم. البته با سانسور!

شهاب محو صحبتای من شده بود. به دیوار زل زده بود و گوش میداد. بغض کرده بودم. برای خودم تاسف میخوردم که چرا یه زمانی عاشق سپهر بودم. چرا علاقه امو الکی خرج یه ادم بی لیاقت کردم؟ چرا به خاطر شادیش هرکاری کردم؟ هرکاری که برخلاف میلم بود!

به ساعت نگاه کردم... چه زود گذشت... اینقدر غرق حرف زدن بودم که نفهمیدم 1 ساعت داشتم سخنرانی میکردم! وقتی تموم شد شهاب حرفی نزد. بازم تو فکر بود. با خودم فکر کردم که شاید اصلا نفهمیده چی گفتم. یه بشکن جلو چشمش زدم تا به خودش بیاد.

شهاب ـ رزیتا... من واقعا متاسفم... شوکه شدم نمیدونم چی بگم...

من ـ تو متاسف نباش! تاسف نخور! کمکم کن! من با بی محلی و این چرت و پرتا اروم نمیشم! تا از سپهر انتقام نگیرم و تلافی نکنم اروم نمیشینم!

شهاب ـ ولی رزیتا... ببین من نمیخوام مادرم و خاله چیزی بفهمن! متوجه میشی؟

من ـ خب منم نمیخوام کسی بفهمه!

شهاب ـ اما من به این سپهر شک دارم! مطمئنم میره به همه میگه رزیتا!

من ـ شهاب... من فکر اینجاهاشو نکردم! چیکار کنم؟ دیگه گفتم! اگه جا بزنم سپهر بدتر باهام لج میکنه!


romangram.com | @romangram_com