#شاه_کلید__پارت_170
شهاب ـ هیچی مادر من! چرا اینقدر بی خودی نگران میکنی خودتو؟ با چندتا از این عرازل و اوباش دعوام شد!
خاله ـ خب چرا باهاشون دهن به دهن میشی شهاب؟
شهاب ـ آخه بعضیاشون واقعا حرص ادمو درمیارن! دلم میخواست بکشمش مرتیکه رو.
به شهاب نگاه کردم که ساکت شد. باهم وارد سالن شدیم و به مامان سلام کردیم. رفتم تو اتاق خودم و لباسامو عوض کردم. نگاهی به چهره رنگ پریده ام کردم! شده بودم مثل روح!!!
موهامو باز کردم و ریختم دورم. خودمو ولو کردم رو تخت و دستامو از هم باز کردم و به سقف خیره شدم. پوفی کردم... کلافه بودم... نمیدونستم به شهاب چی بگم. ازش خجالت میکشیدم. و از طرفی هم نمیخواستم جلو سپهر کم بیارم! و البته شهاب بهم گفته بود که باهام همکاری نمیکنه اما سپهرو زد له و لورده کرد! یعنی امکانش هست که بیاد و نقش دوست پسرمو بازی کنه؟ از این کلمه خوشم نمیاد! عشقمم که خیلی ضایع است! پس چی بگم؟ هیچی بابا بیخیال!
اینقدر غرق افکارم بودم که با تقه ای که به در خورد قلبم از جا کنده شد!! نمیدونم چرا ترسیدم! این روزا خیلی هول بودم و از هرچیز کوچیکی میترسیدم!
صدامو صاف کردم و درست نشستم رو تخت و گفتم:
ـ بفرمایید!
در باز شد و شهاب وارد شد. دوباره قلبم شروع کرد به تند تند زدن. هروقت میدیدمش این حس بهم دست میداد.
هرچقدر که شهاب نزدیک تر میشد ، ترس منم افزایش پیدا میکرد. نمیدونم این استرس و دستپاچگیا برای چی بود! شهاب که لولو خور خوره نیست! ولی من از عاقبت کارم میترسم.
شهاب اومد کنارم و رو تخت نشست. معذب بودم.
نفس عمیقی کشیدم. بینی ام پر شد از بوی ادکلنش. یادمه بوی ادکلن سپهر رو دوست نداشتم اما به خاطر اینکه ناراحت نشه چیزی نمیگفتم! اما سلیقه شهاب معرکه اس!بوی ادکلنش مست کننده است!
شهاب ـ خب رزیتا تو یه توضیح به من بدهکاری...
بالاخره که چی! تا کی میخواستم ازش فرار کنم؟ شهاب پسرخاله امه، استادمه ، همخونه امه! بالاخره میبینمش! نمیتونم ازش فرار کنم! بالاخره باید بهش جواب پس بدم!
من ـ مگه نگفتی باهام همکاری نمیکنی؟ اگه همکاری نمیکنی پس ازم نخواه که بهت توضیح بدم.
شهاب ـ ولی تو به هرحال بهم بدهکاری! چون من میتونم برم همه چیزو به سپهر بگم! اما نمیگم مرامم نمیذاره!
قربون اون مرامت آق شهاب!
من ـ ببین تو فقط بیا و کمکم کن، من قول میدم هرکاری بگی انجام بدم!
romangram.com | @romangram_com