#شاه_کلید__پارت_169


با بی میلی به سمت ماشین رفتم و در عقبو باز کردم و هرسه سوار شدیم. شهابم نشست. خیلی دلم میخواست ازش راجع به سپهر بپرسم، اما جرئت نکردم... از تو آینه بهش نگاه کردم... گوشه لبش زخم شده بود! الهی بمیری سپهر! محو صورت جذاب شهاب شده بودم که با نگاهش غافل گیرم کرد. با خجالت سرمو انداختم پایین! ولی کامل از رو نرفتم و مخفیانه نگاهش کردم. اخم کرده بود. میدونستم داره بهم فحش میده!!! آرمینا که دید حواسم به شهابه سقلمه ای بهم زد که حسابی دردم گرفت و با اخم بهش اشاره کردم که چته!

آرمینا زیر لب گفت:

ـ رزیتا بسه دیگه پسر مردمو خوردی!

خنده ام گرفت! ولی چیزی نگفتم...

مهرناز رو رسوندیم خونشون. از شهاب تشکر کرد و رفت. خیلی دلم میخواست ارمینا هم با من بیاد که تنها نباشم اما کلاس داشت و باید میرفت خونه خودشون... بالاخره ارمینا هم رفت. نگرانی رو از تو چشام خوند و چشمکی بهم زد و زیر لب گفت:

ـ نگران نباش رزی! همه چی حل میشه!

و رفت... آب دهنم رو قورت دادم... خدا کنه که حل بشه! نفس عمیقی کشیدم. شهاب سکوت کرده بود. منم نمیخواستم این سکوت رو بشکنم. حرفی نداشتم. ولی میدونستم شهاب کلی حرف داره و فقط منتظره فرصته. نکنه راجع بهم فکر بد بکنه؟ نه شهاب اینجوری نیست!

با وایسادن ماشین فهمیدم که رسیدیم... از ماشین پیاده شدم و از شهاب تشکر کردم. سریع به سمت پله ها رفتم ولی حوصله نداشتم که با پله برم! خواستم منتظر آسانسور بشم اما شهاب هم میومد. در لحظه اخر تصمیم گرفتم که از پله ها برم که صدای شهاب متوقفم کرد:

ـ رزیتا صبر کن با آسانسور میریم دیگه هولی؟

برای اینکه ضایع نشم مجبور شدم به حرف گوش بدم! لحنش کمی عصبی بود.

ازش میترسیدم... خیلی جذبه داشت! ولی به وقت خودش شوخ بود...

سوار آسانسور شدیم. طبقه 5 رو زدم. آهنگ ضبط شده دوباره پخش شد. ولی اینبار ملایم بود. ولی بازم در درونم تشویش ایجاد میکرد. نمیدونستم چرا اینطوری شدم.

وقتی رسیدیم شهاب در آسانسور رو باز کرد و برام نگه داشت. به به! چه جنتلمن! تشکری کردم و از اسانسور خارج شدم. دستمو گذاشتم رو زنگ و تا خواستم فشار بدم در باز شد... با دیدن خاله تعجب کردم! لبخندی زدم و وارد شدم. بعد از سلام و احوال پرسی گفتم:

ـ خاله چقدر زود اومدین!

خاله ـ اره امروز دو تا کلاس بیشتر نداشتم. شما چرا اینقدر دیر اومدین؟

و به شهاب نگاه کرد که نگاهشو به زمین دوخته بود. توجهش به زخم گوشه لب شهاب جلب شد و با احتیاط دستشو رو زخم شهاب کشید که چهره شهاب توهم رفت...

خاله با نگرانی ـ اوا شهاب... گوشه لبت چرا پاره شده؟


romangram.com | @romangram_com