#شاه_کلید__پارت_168

ـ وای اگه شهاب نبود که من نمیتونستم از دست این سپهر فرار کنم! لامصب عجب خرزوریه!

آرمینا ـ اره بابا! حالا چی میگفت؟

من ـ بهت گفتم بعدا تعریف میکنم مفصله!

از اینکه تو خونه باید دوباره با شهاب رو به رو شم لرزم گرفت! آرمینا متوجه حرکتم شد و گفت:

ـ سردته رزیتا؟

به دروغ گفتم:

ـ اره خیلی! بیاین بریم!

باهم اروم اروم راه افتادیم... داشتم فکر می کردم که چی به شهاب بگم! ولی این برخورد خیلی زود بود! کاش یه وقت دیگه میدیدمش! کاش سپهر نمیومد! کاش این جریانات فراموش میشد! هه! چه حرف مسخره ای! فراموش میشد؟ با این حرف نسنجیده ای که زدم ریسک بزرگی کردم! مامان و خاله نباید هیچی بفهمن هیچی! هیچکس نباید بفهمه! اما سپهر یه جوری زهرشو میریزه! صدای مهرناز رشته افکارمو پاره کرد. بهش نگاه کردم که گفت:

ـ حواست کجاست رزیتا! پنج ساعته دارم صدات میکنم!

من ـ خب چیه؟

مهرناز زیر چشمی به کنارمون اشاره کرد... با دیدن پژو 206 مشکی که تعقیبمون میکرد تعجب کردم. شیشه هاش دودی بود و نمیتونستم کسی که توشه رو تشخیص بدم. شیشه سمت راستش رو داد پایین. متوجه شده بود که توجهمون بهش جلب شده. یکم جلو تر از ما وایساد و وقتی بهش رسیدیم در ماشین رو باز کرد... دیگه داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم!

ـ دخترا بیاید سوار شید!

از صداش تشخیص دادم که شهابه! تاحالا ماشینشو ندیده بودم به خاطر همین نشناختم! به مهرناز و آرمینا گفتم که شهابه... اما خب نمیخواستم سوار شم.

مهرناز ـ نه مزاحم نمیشیم اقای دانش فر...





شهاب ـ چه مزاحمتی، بفرمایید میرسونمتون.

خواستم مخالفت کنم اما مشخص بود آرمینا و مهرناز حوصله مخالفت ندارن و خسته شدن!

romangram.com | @romangram_com