#شاه_کلید__پارت_167


اما حواسم بود که صدام زیاد بلند نباشه! سپهر که با شنیدن اسم شهاب ترسیده بود برگشت و پشت سرشو نگاه کرد. سپهر در برابر شهاب هیچی نبود! مثل جوجه میموند! هرچند من در مقابل جفتشون جنینم به حساب نیومدم!

سپهر ازم فاصله گرفت و شهاب که با دیدن این وضعیت حسابی عصبانی شده به سمت ما اومد و یقه سپهرو گرفت و محکم کوبوندش به دیوار! از اینکارش شوکه شدم و دستمو گذاشتم رو دهنم و خواستم به طرفشون برم اما با دیدن چشمای به خون نشسته شهاب سرجام متوقف شدم. شهاب دستشو مشت کرد و محکم رو صورت سپهر فرود اورد! اینقدر شدتش زیاد بود که من جای سپهر احساس درد کردم! دلم براش سوخت! خواستم جلوی شهابو بگیرم که با عصبانیت گفت:

ـ برو خونه! سریع!

از این لحنش حسابی ترسیدم! از طرفی هم دلم برای سپهر میسوخت.

با صدای ضعیفی گفتم:

ـ ولش کن!

که شهاب نگاه بدی بهم انداخت و سپهر از این وقفه استفاده کرد و شهابو هل داد عقب! با ترس بهش نگاه کردم ولی هیچ کاری نتونست بکنه! گیج ومنگ بود. مهرنازو آرمینا هم که حسابی ترسیده بودن شروع به دویدن کردن. منم به دنبالشون رفتم.

خیلی ترسیده بودم.دستام هنوزم داشت میلرزید. مهرناز و آرمینا که خسته شده بودن چند لحظه وایسادن تا نفس بگیرن. هرسه امون هول کرده بودیم!نمیدونم شهاب با سپهر چیکار کرد! هیچ وقت تاحالا تو این موقعیت قرار نگرفته بودم! سپهر خیلی غیر منتظره اومد و به خاطر همین شوکه شدم... اصلا انتظار دیدنشو نداشتم! تو همین فکرا بودم که ارمینا دستشو گذاشت رو شونه ام و گفت:

ـ خب حالا تعریف کن!

با گیجی بهش نگاه کردم:

ـ چیو؟

آرمینا ـ رزیتا این ماجراهارو تعریف کن! این مسخره بازیا!

من ـ ارمینا الان نمیتونم! هنوزم دارم میلرزم!

مهرناز ـ وای خدا خیلی ترسناک بود من گفتم الان سپهر یه غلطی میکنه!

بهش نگاه کردم که گفت:

ـ یعنی اینکه... یعنی اینکه هیچی دیگه خیلی ترسیدم!

از این دستپاچگی اش خنده ام گرفت! خندیدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com