#شاه_کلید__پارت_166
با همون پوزخند روی لبم گفتم:
ـ چی فرق کرده اونوقت؟
سپهر نگاهی خریدارانه بهم انداخت که حسابی چندشم شد.
ـ خب همه چیز... احساس من به تو خیلی قوی تر شده!
نیشخندی زدم و گفتم:
ـ هه! تو احساسی نداشتی که بخواد قوی بشه! تازه این احساست نیست هوسه!
و خواستم بازومو از دستش رها کنم که نتونستم! داشتم به خودم فحش میدادم که چرا تو اون لحظه فرار نکردم! ماشالا نره غولی شده بود واسه خودش!
دیگه کم کم ترس افتاده بود تو جونم! مهرناز و ارمینا مثل ماست زل زده بودن به من. نگاهی بهشون کردم که بیان کمکم کنن! هرچند به جز چنگ زدن کار دیگه ای نمیتونستن کنن! خنده ام گرفته بود که سپهر برداشت بدی از این خنده کرد و حسابی بهم نزدیک شد. میخواستم جیغ بکشم اما تو اون شرایط نمیتونستم! هرلحظه ممکن بود خانم اکبری از در بیاد بیرون! مهرناز و آرمینا سریع به سمت سپهر اومدن، مغزم هنگ کرده بود و نمیدونستم چیکار کنم.تمام بدنم از ترس میلرزید.
مهرناز بازوی سپهرو کشید اما سپهر حتی یه سانت هم از جاش تکون نخورد. قلبم به شدت به سینه ام میکوبید و سرخ شده بودم.
سپهر که احساس قدرت بهش دست داده بود لبخند زد! از بی عرضگی خودم حرصم گرفت! و بدتر از بی عرضگی خودم، از شل و ولی مهرنازو آرمینا عصبی شدم!
سپهر ـ رزیتا تو هنوز دوسم داری مگه نه؟
من ـ عمرا! حتی فکرشم نکن!
سپهر ـ ولی من دوستت دارم!
سرشو نزدیکم اورد... از تعجب نزدیک بود شاخ دربیارم. با دو دستم محکم به سینه اش کوبیدم اما انگار اون هیچی احساس نمیکرد. هیچ راه فراری هم نداشتم و اصلا روم نمیشد به خانم اکبری بگم! فقط کافی بود همچین چیزیو ببینه اونوقت ...
همش در حال تقلا بودم اما هیچ کاری نمیتونستم بکنم... خواستم به شکمش از اون لگدای معروفمو بزنم که فهمید و بیشتر بهم چسبید. دیگه نزدیک بود اشکام جاری بشه که تو همین لحظه در پشت مدرسه باز شد. با باز شدن در میتونم بگم مردم و زنده شدم... سرم گیج رفت اما با دیدن شهاب که با تعجب به من که درحال تقلا بودم نگاه میکنه، از خوشحالی میخواستم بال دربیارم! با صدای خفه ای گفتم:
ـ شهاب!
romangram.com | @romangram_com