#شاه_کلید__پارت_165


مثه اینکه از بس دختر بازی کرده دیگه دستش اومده چه حرفایی باید بزنه!

چیزی نگفتم و خواستم برم که نذاشت.

من ـ کاری دارید؟

سپهر ـ میخوام باهات حرف بزنم!

من ـ راجع به؟

سپهر ـ خودمون!

من ـ مایی وجود نداره! من و تو راهمون از هم جداست!

سپهر ـ پس راسته که شهابو دوست داری؟!

با این حرفش جلوی مهرناز و ارمینا یخ زدم!!! ارمینا و مهرنازم که انگار با شنیدن این حرف حسابی کنجکاو شده بودن با تعجب به من نگاه میکردن... تو دلم کلی فحش بار سپهر کردم! هیچ وقت نیمتونه جلو اون دهن گشادشو بگیره! سعی کردم حداقل نقشمو خوب بازی کنم، قول میدم بعدا برای ارمینا و مهرناز توضیح بدم!

من ـ اره! معلومه که شهابو دوست دارم!

سپهر با قیافه ای وا رفته گفت:

ـ پس من چی؟ (همزمان با این حرفش بازومو محکم فشار داد)

با تعجب نگاهش کردم و پوزخندی زدم:

ـ چی؟ تو؟ تو لیاقتتو چندسال پیش نشون دادی...

سپهر که انگار فکرش رفته بود به چندسال قبل گفت:

ـ خب... خب الان همه چی فرق کرده!

دقیقا منظورشو فهمیدم!


romangram.com | @romangram_com