#شاه_کلید__پارت_164
ولی بازم حرفی نزدم... نمیخواستم فکر کنه که کم اوردم! هرچند من واقعا با همکاریش احتیاج داشتم!
صدای بسته شدن در منو از افکارم پرت کرد بیرون!!! شهاب رفته بود... از دستشویی بیرون اومدم و با حالتی غمگین زل زدم به شهرزاد...گوشه لبمو به دندون گرفتم تا اشکام سرازیر نشه! فکر کنم من باید به جای سپهر چزونده بشم! ای خدا....
شهرزادم هیچی نمیگفت و سکوت کرده بود. چیکار باید میکردم؟ یعنی برم به شهاب التماس کنم؟ نه اصلا! حتی فکرشم نکن رزیتا! فعلا تا چند روز جلوش نمیپلکم وقتی هم سپهر اومد دوباره غیرمنتظره یه کاری میکنم همکاری کنه باهام!!!
از فکرای چرت خودم خنده ام گرفته بود! ولی چه میشه کرد خوشیِ زیاد زده بود زیر دلم دیگه!
***
تو مدرسه حالم حسابی گرفته بود و حواسم به درس نمیرفت! ارمینا هم متوجه حالم شده بود. هنوز به هیچ کدومشون نگفته بودم سپهر اومده و من دست به یه همچین کار احمقانه ای زدم! ثنا که اگه بفهمه پوستمو میکنه و مهرنازم که از وسط به دو نیمه مساوی تقسیمم میکنه!
با صدای میز پوفی کردم و بدون هیچ حرفی از سرجام بلند شدم. زنگ آخر بود. شهاب رو ندیده بودم. کیفمو گذاشتم رو کولم و منتظر بچه ها شدم... همه اومدن که باهم بریم... ساراو پارمیس و نسیم چون عجله داشتن سریع رفتن و من و آرمینا منتظر مهرناز موندیم! اگه اون سه تا هم سرویسشون اینقدر عجول نبود باهم میرفتیم!
بعد از اینکه مهرناز از کلاس اومد بیرون ماهم به سمت در راه افتادیم... اما از شانس بد من ، خانم اکبری دقیقا جلو دروایساده بود و من هِد نداشتم! با عجله دست مهرناز و ارمینارو گرفتم و به سمت درپشتی حرکت کردیم! هردوشون از این رفتار من خنده اشون گرفته بود. از ساختمون مدرسه خارج شدیم سرمو به سمت عقب برگردوندم تا ببینم کسی متوجه ما شده یا نه. دست مهرناز و آرمینا رو ول کردم و چرخیدم و وقتی کسی رو ندیدم برگشتم اما هنوز سرمو کامل برنگردونده بودم که با کسی سینه به سینه شدم. سرمو بالا گرفتم که با دیدن سپهر نزدیک بود سکته ناقصو بزنم! مهرنازو آرمینا هم که فکر کنم خودشونو مرطوب کرده بودن! چون خانوم اکبری هر لحظه ممکن بود از راه برسه و هرسمون میدونستیم که سپهر شَر به پا میکنه! برام جای سوال داشت! سپهر اینجارو از کجا بلد بود؟ ولی با به یاد آوردن عسل فهمیدم که قبلا هم باید اینجا اومده باشه!!! آب دهنم رو قورت دادم و دستمو به سمت مقنعه ام بردم و کمی به سمت جلو کشیدمش و بدون اینکه حرفی با سپهر رد و بدل کنم به سمت ارمینا و مهرناز رفتم و خواستم دست مهرنازو بگیرم که یهو بازوم توسط سپهر کشیده شد. مطمئن بودم که رنگم حسابی پریده و چشمام از فرط تعجب گرد شده! نمیدونستم چی بگم ، مغزم از کار افتاده بود. اینجا بدترین جای ممکن برای حرف زدن بود! یعنی سپهر چلمن اینو نفهمیده بود؟!
با صدای آرمینا به خودم اومدم و مغزم به کار افتاد... بازومو با شدت از دستش بیرون کشیدم و با تندی گفتم:
ـ بله کاری داشتید؟
سپهر پوزخندی زد ـ اوهو! از کی تا حالا با ادب شدی؟!
دندونامو از حرص بهم سائیدم و گفتم:
ـ با ادب بودم تو چشم نداشتی ببینی!
سپهر ـ اوه بله بانو حق با شماست.
romangram.com | @romangram_com