#شاه_کلید__پارت_163


شهرزاد ـ نگی بهتره!

راست میگفت! نگم به نفعمه! اونم شاید تا چند روز دیگه کلا یادش بره! البته این امکان نداره که یادش بره!!!

دوباره رفتم سر کتابم تا درسامو یه دور دیگه مرور کنم! خدارو شکر فردا چهارشنبه است و ریاضی نداریم! پس درنتیجه شهاب... ای وای! ولی بالاخره که میبینمش! باید یه جوری از دستش فرار کنم!

سرمو پایین گرفتم و درحال خوندن بودم که با صدای مشتایی که به در میخورد با ترس سرمو از رو کتاب بالا اوردم و به در چشم دوختم... خدارو شکر در قفل بود! چون من و شهرزاد موقع درس خوندن درو قفل میکنیم! از این نوع در زدن مشخص بود که پای شهاب درمیونه! حسابی هم عصبانیه! خب معلومه من بی هماهنگی وارد یه بازی بزرگ کردمش و هیچ توضیحی هم بهش ندادم و ندارم که بدم! با ترس به شهرزاد خیره شدم! کتابو پرت کردم رو تخت و خودم رفتم تو دستشویی!!! از اینکارای عجولانه و رفتار بچگانه ام خنده ام گرفته بود! خب معلومه! حتی معرفی کردن شهاب به سپهر به عنوان عشقم هم چیز عجیب و بچگانه ای بود! ولی به هرحال کاریه که شده! ولی تصمیم داشتم تا چند روز جلو چشم شهاب آفتابی نشم! چون هنوزم دلیل رفتارام رو نمیدونستم! اگه سپهر برام ارزش نداره پس چرا اونکارو کردم؟ من از احساس خودم مطمئنم که بهش هیچ حسی ندارم! اما خب از چزوندنشم خوشم میاد! با بی محلی اروم نمیشم! همین امروز وقتی منو دید حسابی جا خورد! منو نشناخت! عشق قدیمیشو... البته هیچ وقت عشقش نبودم این سپهر بود که عشق من بود... البته دیگه به هیچ عنوان نمیخوام دوسش داشته باشم! علاقه ام هدر میره! ههه! با صدای مشتی که به در کوبیده شد دوباره قلبم تند تند زد! شهاب حسابی شاکی بود. بهش حق میدادم...

صدای شهرزاد رو شنیدم که میگفت:

ـ چته بابا؟! الان میام باز میکنم درو!

صدای شهاب رو از پشت در میشنیدم اما واضح نبود:

ـ چرا قفل کردید درو ؟ رزیتاکوش؟

شهرزاد ـ رزیتا ؟ اینجا نیست منم دارم درس میخونم! رزیتا پایینه مگه ندیدیش؟!

ای بابا شهابم که خره!!!

شهاب ـ دِ باز کن این در لعنتی رو!

شهرزاد به تته پته افتاد ـ با..باشه بابا چته تو...

درو باز کرد... صدای قدمای محکم شهاب رو میشنیدم و این نشون میداد که وارد شده...

یهو بلند گفت:

ـ خانوم خواجه وند، هرجا که قایم شدی برام مهم نیست! ولی اینو خوب گوش کن!!! این مسخره بازیارو بذار کنار فهمیدی؟ من باهات همکاری نمیکنم....

از شدت تعجب دهنم وا مونده بود!!!

دقیقا از چیزی که میترسیدم به سرم اومد! ای وای...


romangram.com | @romangram_com